ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟

كساني كه Online هستند
در مجموع 2 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 2 مهمان

هيچ كدام

[ مُعاينة اللائحة بأكملها ]


بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 79 و در تاريخ الخميس ديسمبر 20, 2012 2:08 am بوده است.
المواضيع الأخيرة
» امتحانات دانش آموزان در سایر روزهای هفته برگزار شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:54 pm من طرف بهروز ستاری

» نتوانستیم برای اشتغال زندانیان برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:53 pm من طرف بهروز ستاری

» مجمع کشورهای صادرکننده گاز در محل اجلاس سران
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:51 pm من طرف بهروز ستاری

» مجال دادن به مردم در فعالیت های صحیح اسلامی
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:42 pm من طرف بهروز ستاری

» بدهی نظام سلامت را پرداخت می کنیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:41 pm من طرف بهروز ستاری

» هزار میلیارد تومان از بدهی بیمه ها به نظام سلامت پرداخت شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:40 pm من طرف بهروز ستاری

» برگزاری انتخاباتی پرشور در اسفند
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:39 pm من طرف بهروز ستاری

» عرضه بيمه نامه عتبات عاليات اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:38 pm من طرف بهروز ستاری

» نرخ تورم مناطق شهری را در دوازده ماه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» مسابقات هندبال قهرمانی آسیا و انتخابی المپیک
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» لایحه ایجاد منطقه آزاد تجاری – صنعتی سیستان
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:16 pm من طرف بهروز ستاری

» تسريع در صدور رواديد زائران اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:15 pm من طرف بهروز ستاری

» بیست و هفتمین رییس مجلس ترکیه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 1:53 pm من طرف بهروز ستاری

کتاب سرخ - مجموعه سخنان حکيم ارد بزرگ

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
فرزانه شیدا - 946
 
ژاله گلستان - 676
 
حسین رخشان فر - 409
 
parisa - 369
 
behnam - 335
 
سعیده خردمند - 306
 
Hamid Alipour - 277
 
بهروز ستاری - 240
 
مهین صابری - 238
 
asal vahidi - 229
 


ديدار

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

ديدار

پست من طرف hesambahman في السبت مارس 27, 2010 2:43 am

از ديشبش يه خبرايي شنيده بودم.صبح آفتاب نزده صداي چند تا هواپيما اومد.يکي يا دو تا در ميون خونه هاي راسته ي کوچه ي ما رو زد.شانس اورديم.

رضا برادر ِ زنم سرشو از پشت بوم خونشون اورد بالا گفت اي نامردا...داشتيم زندگيمونو مي کرديما.

نمي شد بموني.در خونه رو محکم مي کوبيدن.به رضا گفتم از بالا ببينه کيه؟مش احمد همسايه روبرويي بود.مي گفت جاي موندن نيست.

يه بقچه از چيزاي ضروري با مرضيه جمع کرديمو با رضا و عاطفه خانم(زنش) قصد کرديم بريم .در خونه رو که باز کرديم مش احمد هم با زن و بچه اومده بود بيرون.گفت بريد طرف مسجد.وسطاي راه فرهاد رفيق رضا رو ديديم که مي گفت بايد زن و بچه ها رو از اينجا ببريم.مش احمد سوييچ کاميونشو داد به رضا که بره اونو بياره.

ده دقيقه اي ميشد که از زير اون آوار جنون عوضيا خودمونو کشيديم بيرون که فهميدم مرضيه تو ماشين نيست.کلمو از سمت شاگرد کردم بيرونو آويزون در شدم.

رضا گفت:بيا تو خطرناکه.مي زننا.

نبود.از عاطفه زن رضا که حامله بود پرسيدم مرضيه کو؟! تو حال خودش نبود.از اين صداها شوکه شده بود.جا خورد.آخه با يه فاصله دو ماه بيشتر مرضيه باردار بود.

مهديه دختر کوچيکه ي مش احمد گفت:عمو امير خاله مرضيه نيست.

عاطفه با جيغ گفت :«يا فاطمه زهرا» و از حال رفت.

در کاميونو تو اون سرعت نفهميدم چه جوري باز کردم و خودمو مي خواستم پرت کنم پايين.اگه رضا بلوزمو نگرفته بود،زير چرخ ماک مش احمد له شده بودم.

گفتم:«نگه دار...نگه دار...مرضيه رو جا گذاشتيم.»

مش احمد زد رو ترمز.خاک بلند شد.بلافاصله چند تا خمپاره زدن بغل ماشين.

مي خواستم برگردم پي مرضيه.رضا راضي نميشد.مي گفت با هم برمي گرديم.به حق دست بريده ي عباس قسمش دادم که اين زن و بچه ها رو شوهرا،پدرا و برادراشون به ما سپردن و بايد سالم ببريمشون يه جاي امن.حاج علي رو يادش انداختم که ننه آسيه رو به ما سپرده بود و خودش تو ورودي شهر،روي پل وايساد و آخرايي که داشتيم بر مي گشتيم تو شهر،صداي چند تا گلوله رو شنيديم با يه يا علي مردونه از همونايي که تو گود زورخونه وقتي حاج علي کباده مي زد کل فضاي توي زورخونه رو پر مي کرد،جوري که انگار حضور حضرت رو حس مي کرد.با گفتن اين ذکر همه ي پهلوونا،قديميا و جوونا بلند مي گفتن علي يارت.همه از ارادت حاج علي به امام علي(ع) آگاه بودن واسه همينم خيليا فهميدن...ننه آسيه گوشاش سنگين بود واسه همينم حاج علي مي خواست واسش سمعک بخره.خوب شد نخريد.

فرهاد رو يادش انداختم که بعد از کشته شدن باباش به سرش زد که بره تا پشت تپه هاي بيرون شهر و دخل اون چند تا بعثي رو بياره و دم رفتن که ديديمش چشماش برق داشت.انگار که کار خودشو کرده بود و راضي بود.يادش انداختم که مادر و خواهرشو به خودش سپرد.

تو اون وضعيت که مش احمد از يه طرف هي مي گفت هر کاري مي خوايد بکنيد بيايد حرکت کنيم،خطر داره و گريه داشت برآمدگي گلومو جر مي داد آخرش راضي شد با مش احمد زن و بچه ها رو ببرن.

آخه رضا خيلي مرضيه رو دوست داشت و اون شبايي که من هر چند وقت يه بار مي رفتم شهر تا واسه مغازه جنس بيارم،به مرضيه مي گفت بيا خونه ما تا تنها نباشه.از بچگي که پدر و مادر مرضيه فوت کردن،رضا با اين که خودش سني نداشت درس رو ول کرد و چسبيد به کار.پيش همين مش احمد وايساد و بهش کمک مي کرد.بار مي بردن و مي اوردن.

نزديک به چند کيلومتري دور شده بوديم.کل مسير رو دوييدم.فقط امام حسين رو صدا مي کردم که منو به شهر و مرضيه برسونه.همين جور که نفس نفس زنان چند دقيقه مي دوييدم و چند دقيقه هم خودم و مي کشوندم ديدم وسط شهرم اما ديگه خبري از اون خونه ي دو طبقه و با نماي کاشي کاري شده ي اوس اکبر نبود. به سختي راه ديوار پشت مسجد رو که زن و بچه ها قبل از حرکت اونجا بودن رو پيدا کردم.تو شهر پر از نيروهاي بعثي شکم گنده با قيافه هاي سياه سوخته و سبيل کلفت بود.ترس برم داشته بود نه واسه خودم براي مرضيه.نمي دونستم اونجا گير کرده يا اسيرش کردن.

بالاخره رسيدم.نبود...تا جايي که تونستم گشتم .فکرم رفت سمت خونه موقع اومدن دم در خونه يه سري از مردم که به خاطر بمبارون کشته شده بودن جنازه هاشون روي زمين افتاده بود.مي گفت بريم شايد يکي شون زنده باشه و بتونيم با خودمون ببريم.

مرضيه پرستار بود.پرستار نه فرشته.تو شهر وقتي يکي بچش يا يه سالخورده اي تو خونه داشت که مريض بود،نصف شب بلند مي شد و مي رفت بهش سر بزنه.البته من هيچ وقت نمي ذاشتم تنها بره و شبونه فانوسو مي گرفتم دستم و کورمال کورمال باهاش مي رفتم.

رفتم طرف خونه.محاصره کرده بودنش.از تو حياط خونه رضا اينا رفتم تو خونشون و ازونجا به سمت پله هاي آهني.مي خواستم برم رو پشت بوم شون.به هم راه داشت.داشتم پله هاي آخر رو مي رفتم بالا که پاشنه ي پام روي پله ي يکي مونده به آخري ليز خورد و پام بين دو تا پله رفت و ساق پام له شد.فهميده بودم تو حياط خونمون يه خبريه.پامو در حالي که لنگ مي زدم کشوندم تا لبه ي پشت بوم خودمون.شقيقه هام شروع به تپش کرده بودن.چند تا سرباز توي حياط داشتن وسايل خونه رو گلچين مي کردن و پشت جيپ مي ريختن.يکي از اونا ضبط صوت کوچيکي رو که پارسال ماه رمضون واسه مرضيه خريده بودم رو دست گرفته بود و داشت باهاش يکي از نواراي خودشو به زبون عربي گوش مي داد.يه دفعه صداي جيغ اومد.مرضيه بود.يکي از اونا به زور لباسشو گرفته بود و پرتش کرد توي حياط.خشاب تفنگ رو نگاه کردم.چند تايي هنوز داشتم.نمي تونستم زياد سرمو بلند کنم.يکيشون مرتب پشت جيپ،عقب دوشکا اطرافو مي پاييد.هموني که هلش داد مثه روانيا حمله کرد طرف مرضيه.شال رو از سرش کشيد.ديگه نمي تونستم صبر کنم.عرق تنم با خاک پشت بوم در هم شده بود.از بين ديوار خونه که با ديوار حياط يه کم فاصله داشت خودمو به زور کشيدم پايين.

اوني که ضبط صوت دستش بود با ديدن مرضيه انداخت کنار و اومد طرفش.به عربي گفت:هذه امراه جميل جدا.قلبم داشت کنده ميشد.تو دلم هر چي فحش بلد بودم بهش دادم.تا پام به زمين رسيد پريدم وسط حياط و اسلحه رو کشيدم رو يکي از اون سوسکايي که پشت دوشکا بود.کشتمش.دو تا بودن.گفتم اسلحه هاشونو بندازن.همه تسليم شدن.مرضيه داشت ميومد طرف من.داد زد امير...نه...يکي شون تو خونس.يه تير زد تو کتفم.درست دم استخون ترقوه م.افتادم زمين.اومد از خونه بيرون.مثه سوسکي که از شرايط بد فرار کرده و حالا خوشحاله،پوزخندي به اندازه ي يه عمر جدايي بهم زد.اون يکي که رفيقشو کشتم اسلحشو برداشت.اومد طرفم.چند تا لگد زد تو شکمم.مرضيه گريه مي کرد.من مي خنديدم.يه کم عربي بلد بودم.گفتم بذاريد اون بره.اما افسرشون گفت:تو به دردمون نمي خوري.ولي اون مي تونه تو اين گرما سرگرممون کنه تا...تا گرما از يادمون بره.لباس مرضيه رو مي خواست پاره کنه.تا اومدم بلند شم يکي شون از پشت با نوک پوتين گذاشت وسط گردم.استخون لگنم شکست.بعدش از پشت با قنداق تفنگ گلومو فشار مي داد.سرمو گرفت بالا.اون عوضي کثافت...اون حرومزاده،جلوي چشم من...

از پشت کمر مرضيه رو مي خواست بگيره اما اون با لگد زد به بين رون پاش.عصبي شد.با مشت زد تو دهن مرضيه.پر خون شد.سرم داشت منفجر مي شد.اون بي ناموس مرضيه رو انداخته بود زمين و مي خواست با خودش ببرش تو خونه.درد گردم نمي ذاشت از جام تکون بخورم.فشار قنداق تفنگش مثه يه تهمت مثه يه درد تحميل شده مثه يه تير سه شعبه هر لحظه تو گلوم فرو مي رفت.اونقدر ناله و فرياد زدم که با قنداق زد تو سرم.تا جايي که چشمام مي ديد مرضيه،زنمو،عشقمو اون بي همه چيز داشت از رو شکم در حالي که پاهاش تو دستش بود مي کشوند تو خونه.اين آخرين تصوير من از مرضيه بود.

ازين ماجرا 25سال مي گذره.پوزخند وحشيانه ي افسر رژيم بعث کار خودشو کرد.مثه يه تهمت ناروا مثه تحميل يه بدبختي هميشه جلوي چشام بوده وهست.تو اردوگاهي که ما بوديم همش جلوي ما ميپلکيد و همين پوزخند و تحويلم ميداد . تا اينکه يه روز تيزي و گذاشتم وسط قلب نداشتش هيشکي هيچ وقت نفهميد که کي اون افسر رو تو اردو گاه کي کشته. موقع مردنش ديگه نمي خنديد. بعد از جنگ نميدونستم که مرضيه زنده س يا مرده از هر جايي که شد پيگري کردم 25 سال بود که نذر سفره امام حسين داشتم. عاطفه زن رضا زحمتشو ميکشيد يه چيزي بهم ميگفت که مرضيه زنده س بعضي از دوستام با اشناهاشون برام پيگيري کرده بودن احتمال ميدادند که تو عراق باشه ديگه طاقت نداشتم ثبت نام کربلا کردم هر جور که ميشد بايد ميرفتم و از نزديک با خود اقا صحبت ميکردم اما بايد با کسي ميرفتم با اين پاي چلاقم که نمي تونستم سوار اتوبوس شم تو اسيري دو تا پاهام قطع شد وقتي تو جابه جايي هاي بين اردوگاه سوار کاميونمون کرده بودن يکي از سربازهاي اونا به تحقير با ما رفتار ميکرد بهش چيزي گفتم با دست بسته گلاويز شدم لگد زد بهم ،افتادم از کاميون پايين دو تا پاهام رفت زير کاميون.

هميشه به رضا ميگم کاشکي اون وقتي که ميخواستم برم پي مرضيه و داشتم از کاميون مش احمد ميپريدم پايين منو نمي گرفتي تا اين روز رو نمي ديدم با پسر رضا پرهام که براي دکترا ميخوند ثبت نام کرديم و رفتيم . روز اخر براي خداحافظي تو حرم امام حسين گله کردم که چرا منو به گمشدم نمي رسوني . ياد مرضيه افتادم که وقتي حساب و کتاباي مغازه بهم ميريخت ميگفت راضي باش به رضاي خدا . از اقا عذر خواهي کردم و اومدم بيرون . با چشم گريون سوار اتوبوس شدم . پرهام رفت يه بطري اب معدني بگيره . وقتي داشت برميگشت از پشت شيشه ديدم که داره بطري اب رو که درش و قبلآ باز کرده بود ميريزه اين ور اون ور و داد ميزنه يا حسين ... يا حسين ... عمو امير ...عمه مرضيه. از روي صندلي جلويي ماشين خودم رو انداختم به سمت در . از پله ها با سر افتادم پايين. صورتم خورد روي زمين و از چونم خون فواره زد. وسط بين الحرمين خودم رو روي زمين ميکشوندم . يه لحظه پرهامو ديدم که با ويلچر مياد طرفم . کمکم کرد روي ويلچر بشينم . مرضيه رو ديدم که داشت مياد طرفم ديگه هيچي نفهميدم . به هوش که اومدم مرضيه داشت چونم رو بخيه ميزد.

هميشه به مرضيه ميگم 3 روز بهترين روز زندگيم بوده ،يکي روزه خواستگاري از تو ،يکي روزي که پيدات کردم اونم کجا کربلا ، يکي هم روز اعدام صدام .

بعدا مرضيه برام گفت که وقتي تو بيهوش رو زمين افتادي اون افسر رو به فاطمه زهرا قسم دادم البته اون که يه حروم زاده به تمام معنا بود اما يکي از اون سربازا که انگار اعتقاد داشت اون قدر اصرار ميکنه که فرماندشون از راه ميرسه و ميگه که ببرينش براي اردو گاه اسرا . اونجا پرستاري ميکرده .

حالا به شوخي بعضي وقتا بهش ميگم که اينجا هم يه مريض داشتي که بيست و پنج سال منتظر پرستارش بود اگه نميومدي ميمردم .

3 سال پيش بچمون به دنيا اومد . خيلي نذر کرديم تو اين يک ساله اخه سن مون هم بالا رفته بود . اسمشم هم مرضيه انتخاب کرد گذاشت حسين .

hesambahman
کاربر انجمن
کاربر انجمن

تعداد پستها : 26
امتیاز : 74652
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 6
Join date : 2010-02-20
Age : 26
آدرس پستي : hesam_bahman@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد