ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟

كساني كه Online هستند
در مجموع 2 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 2 مهمان

هيچ كدام

[ مُعاينة اللائحة بأكملها ]


بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 79 و در تاريخ الخميس ديسمبر 20, 2012 2:08 am بوده است.
المواضيع الأخيرة
» امتحانات دانش آموزان در سایر روزهای هفته برگزار شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:54 pm من طرف بهروز ستاری

» نتوانستیم برای اشتغال زندانیان برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:53 pm من طرف بهروز ستاری

» مجمع کشورهای صادرکننده گاز در محل اجلاس سران
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:51 pm من طرف بهروز ستاری

» مجال دادن به مردم در فعالیت های صحیح اسلامی
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:42 pm من طرف بهروز ستاری

» بدهی نظام سلامت را پرداخت می کنیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:41 pm من طرف بهروز ستاری

» هزار میلیارد تومان از بدهی بیمه ها به نظام سلامت پرداخت شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:40 pm من طرف بهروز ستاری

» برگزاری انتخاباتی پرشور در اسفند
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:39 pm من طرف بهروز ستاری

» عرضه بيمه نامه عتبات عاليات اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:38 pm من طرف بهروز ستاری

» نرخ تورم مناطق شهری را در دوازده ماه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» مسابقات هندبال قهرمانی آسیا و انتخابی المپیک
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» لایحه ایجاد منطقه آزاد تجاری – صنعتی سیستان
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:16 pm من طرف بهروز ستاری

» تسريع در صدور رواديد زائران اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:15 pm من طرف بهروز ستاری

» بیست و هفتمین رییس مجلس ترکیه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 1:53 pm من طرف بهروز ستاری

کتاب سرخ - مجموعه سخنان حکيم ارد بزرگ

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
فرزانه شیدا - 946
 
ژاله گلستان - 676
 
حسین رخشان فر - 409
 
parisa - 369
 
behnam - 335
 
سعیده خردمند - 306
 
Hamid Alipour - 277
 
بهروز ستاری - 240
 
مهین صابری - 238
 
asal vahidi - 229
 


من کیم؟

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

من کیم؟

پست من طرف hesambahman في الخميس مارس 11, 2010 1:43 am

همیشه هیچ وقت زندگی رو مثه من جدی نمی گرفت.من فکر آینده بودم و با برنامه ریزی جلو می رفتم،این که چه جوری بتونم زندگیمونو بهتر کنم اما اون یه بار،حتی یه بارم نیومد بشینه و جدی ازم درباره ی وضعیت کارم بپرسه.همش به فکر جنگولک بازی بود،دوستای مشترک زیادی از زمان دانشجویی داشتیم که باهاشون می رفت بیرون یا دعوتشون می کرد با شوهراشون بیان خونمون.می گفت منو دوست داره من منکرش نبودم و نیستم اما این کاراشو نمی تونستم تحمل کنم.میگفت دوست دارم تو لحظه ی اکنون زندگی کنم نه دیروز و نه فردا.منم خیلی جاها با خودش همراه میکرد.داده بود یکی از فامیلامون که خطاط هست،شعر «این قافله غم عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد رو با قلم درشت بنویسه و زده بود تو سالن پذیرایی و کل زندگی رو تو این بیت می دونست.خیلی سعی کرد منم مثه خودش شم.مشکلمون نمی دونم دقیقا چی بود،شاید همین بی خیالیاش.مثلا یه بار یه چک داشتم که تا یه هفته واسه پاس کردنش وقت بود.تو همون حال و هوا برداشت مهمون دعوت کرد و به قول خودش می خواست منو از فکر و خیال همیشگی این جور وقتام بیاره بیرون اما گند زد به اوضاع اقتصادیم.مجبور شدم روز قبل موعد چک از بابام قرض کنم.اونا از همون اول که باهاش آشنا شدن اصلا روی خوشی نشون ندادن.حتی سر مراسم خواستگاری کلی بگو مگوی لفظی با پدر مادرش داشتن.اما منو اون تصمیم مون رو گرفته بودیم.می خواستمش چون فکر می کردم تنها اونه که می تونه منو از این وضعیت گند زندگی و این همه روی اصول زندگی کردن نجات بده.فکر می کنم اون هم همین احساسو به من داشت.قطعا همینطوره وگرنه موقعی که باباش بعد از صحبت کردن ما با هم گفت که نظر،نظر دخترمه ام معلوم بود خودش ناراضیه سریع نمی پرید تو حرفش که من همونیم که می خواسته.آره...دقیقا همینو گفت،اصلا آدم رکی بود.پیش خودم می گفتم که یه آدم خاصه.یه عروسی که همیشه تو آرزوهام از دوران دبیرستان و بعد دانشگاه واسه خودم ترسیم می کردم.اما اینا همه زندگی نبود و نیست.من آدم دقیق و منضبطی هستم.خیلی وقتا رو همین رک بودنش بهم می گفت که بعضی وقتا از کارام حالش به هم میخوره.وقتایی که یه مهمونی دعوت داشتیم من همش نگران دیر رسیدن بودم اما اون انگار نه انگار.سر فرصت می رفت حموم بعد با حوصله می نشست جلو آینه و موهاشو سشوار میزد.مرتب تو گوشش میخوندم که دیر شد بجنب اما میگفت خب بشه،تا حالا فکر کردی اگه دیر برسیم اصلا اتفاقی نمی افته فقط دیر رسیدیم همین.می دونستم حق با اونه اما همیشه قبل از هر کاری این استرس مثه سگ به جونم می افته.خسته شده بودم.اون نقطه مقابل من بود.تو همین روزای یکنواختی زندگی بودم و بازم حال و هوای عصرای جمعه مثه روزای قبل از آشناییمون اومده بود سراغم که تو جلسه ای کاری واسه پروژه جدید شرکت کسی رو دیدم که خیلی به من شبیه بود.منضبط و دقیق تو کاراش.یه لحظه شک نکردم.انگار نه اینکه 3سال پیش با عشق سمت کسی رفتم که خارج ازین مسائل هنوزم دوستش داشتم.کم کم باهم بیشتر آشنا شدیم.اون با من مشکلی نداشت اما چند وقتی میشد که تغییر رفتار منو فهمیده بود.حتی اینکه دیگه واسه جابجایی وسایل کارم واسه تمیز کردن خونه بهش غر نمیزنم.یه روز زنگ زد شرکت که امروز بعد از ظهر زود بیا میخوام باهات حرف بزنم.تا حالا اینقدر جدی نبود.دیگه دیر شده بود.okرو از همکارم گرفته بودم و همه چی رو هم بهش گفته بودم.بعد از چند روز بالا و پایین و شب دیر اومدن به بهونه حجم کار زیاد تو شرکت واسه اینکه حرفاشو عقب بندازم بالاخره یه شب که زود اومدم خونه قبل از این که حرفی بزنه پاکت احضاریه دادگاه واسه طلاقمون رو جلوش گذاشتم.تا آخر عمرم اون شب رو یادم نمیره.باورش نمیشد من این کارو کردم.صورتش...صورتش مثه آدمایی بود که از دست کسی که خیلی دوستش داره عصبانی شده هم دوست داره داد و بیداد کنه هم به خاطر اون دوست داشتن و یادآوری همه روزای خوب و بد در کنار هم فقط با یه بهت ابدی اونم تو دلش میگه:حیف!یه افسوس قد تموم بزرگی یه سوال کوچیک:اینکه چرا؟ یادم میاد اونقدر عاشقم بود که حتی قهر نکرد از خونه بره بیرون یا حتی بره خونه دوستاش.تا روز دادگاه با هم حرف نزدیم.مریض شد.فکرشم نمی کردم اینقدر براش مهم باشم اما یاد اون تضاد وحشتناک مسخره ی بین خودمون می افتادم به تصمیمم احترام میذاشتم.چند ماه اول زندگیمون با همکار جدیدم رویایی بود.یه لحظه نذاشت و نذاشتم که به روزای بد ازدواج های اولمون فکر کنیم.اما کم کم اختلافامون شروع شد.اون غیر قابل تحمل بود.از منم بدتر بود.نظم و قانونش تو خونه مثه یه وسواس عجیب بود.کارمون به دعوا هم کشید.بهم گفته بود که مشکل اصلی که باعث شده بود ازدواج قبلیش بعد از 5/1 ماه بهم بخوره این بوده که طرفش دیوونه بوده و مشکل روانی داشته و به همه چی گیر میداده اما هر چی مدارا کردم و رفتیم جلوتر دیدم که هر چی گفته و میگه همه خصوصیات خودشه.پدر و مادرش هم حتی کل ماجرا رو بر عکس به من گفته بودن با اینکه آدمای به ظاهر محترمی بودن.من آدمی نبودم که حتی فکر ازدواج باشم چه برسه به مجدد.همه چی مثه یه دورانی سریع از جلو چشمام داشت میگذشت.نمیخواستم و خیلی تلاش کردم تا تجربه ی تلخ قبلی تکرار نشه.گفتم شاید با بردنش پیش دکتر و دادن ویزیت های گرون روانشناسا و روانپزشکا حل شه اما بیماریش حاد بود و باید بستری میشد.بازم تنهاش نذاشتم.همیشه وقتی به ازدواج و اون عروس رویاییم فکر میکردم یه چیزی بود که مثه یه کابوس تو یه خواب شیرین منو میترسوند.اینکه نکنه یه وقت...اونقدر این کابوس بزرگ شد که شد همه ی اون خواب قشنگ.ولی حالا فقط یه خواب نبود.به سرم زد که سراغ شوهر قبلیش برم که حالا نامزد کرده بود.اونم همین مسائلو تصدیق کرد.جایی رسیدم که دیگه کشش این زندگی رو نداشتم.بدتر شد.مجبور شدم طلاق بگیرم.روزایی که تو خونه تنها بودم چرک ترین روزای زندگیم بود.مدام از خودم می پرسیدم کجای زندگیم اشتباه کردم.آخه من که با کم و زیاد روزگار ساخته بودم.حتی یه بارم تو جاده زندگیم تا قبل از ازدواج مسیری رو غلط نرفتم.چون می دونستم و ازشم می ترسیدم که اشتباه یعنی یه شهر دیگه.جایی که غریبس واست و غریبگی و تاریکی و مرگ رو با خودش میاره.اونجا همه ی غریبه ها صبح تاوقتی به خلوتشون برگردن اعتصاب خنده میکنن مبادا وقتی تو تنهایی قلبشون یاد تک و توک خاطره های خوبشون میفتن کم بیارن.این وسط بین خودمو خودم گیر کرده بودم.شغلمو از دست دادم.کارم شده بود سیگار کشیدن،مرور خاطرات زندگی مشترکمون با هانیه همسر اولم و گوش کردن به آهنگای غمناک ابی و داریوش.با خودم میگفتم تو این یه مورد یعنی خواننده مورد علاقه تفاهم داشتیم یا شایدم نه تو کل زندگی.بدون اینکه بدونم تو این روزا پس از گذشت 8ماه چه احساسی به من داره و البته انتظار هم نداشتم که از من متنفر نباشه گوشی رو برداشتم و به مادرم زنگ زدم و ازش خواستم بر خلاف میلش مثه 4سال پیش به خانوادش زنگ بزنه و بخواد که یه فرصت دیگه بهم بدن و بذارن باهاش صحبت کنم.به خاطر من و وقتی می دید که پسر درسخونو با ادبش مثه یه احمق تو این سن تاحالا 2بار ازدواج ناموفق داشته و اولی رو به اشتباه خودش پایان داده و دومی رو هم مجبور شده انجام بده و بعدشم با اون وضع روحی طلاق گرفته و حالا داره پرپر میشه قبول کرد.واسه یه بار سعی کردم به حرفایی که هانیه میزد عمل کنم و فکر منفی نکنم اما شد همونی که نباید پیش میومد.مامان گفت که با مادرش صحبت کرده و گفته که نامزد کرده و اصلا هم دیگه دلشون نمیخواد به گذشته برگرده.همون شب رفتم در خونشون.باباش که اومد جلوی در با صحبتایی که مامانم از زندگی و اوضاع و احوال من برای مادرش کرده بود اجازه داد با هانیه صحبت کنم تا قانع بشم.یه ربع بیشتر صحبتمون طول نکشید که البته چند دقیقه اولش به هم نگاه میکردیم.اومدم بیرون انگار یکی زده باشه پس سرت و ندونی به ناحق بوده یا حقت بوده و نمی خوای قبول کنی.شقیقه هام به تپش افتاده بود.یاد حرفاش افتادم که گفت به چه جرمی تو منو اینطوری سوزوندی.همه حرفاش تو سرم بود و گلوم داشت از زور گریه پاره میشد.مثه همیشه ی خدا اما این بار به حق انتظار همه چی رو داشتم به جز این حرفش که نشون داد اون عشقی که باعث میشه حتی تا آخرین لحظه تو محضر هم با ناباوری بهم نگاه کنه نه خشم حالا به خود نفرت تبدیل شده.گفت:من مثه همیشه به قول خودت نقطه مقابل توام اما دقیقا وایسادم همونجایی که یه روزی تو به من اونم به ناحق دست رد زدی.کاری که دست قلبم دادی یادته.همون دلی که می گفتی منو زنده کرده.مثه یه سکته ناقص منو پژمرده کردی اما نکشتی تا ازین فکر به گذشته راحتم کنی.پشت فرمون داد میزدم که شاید حرفاش از ذهنم برن بیرون.بارون شدید گرفته بود.جلومو نمیدیدم.از یه فرعی پیچیدم تو اصلی که یه کامیون مثه آوار تمام اون ترسا و اضطرابای زندگیم که گاه و بیگاه سراغم میومد رو سرم خراب شد.حالا چند سالیه که با کمک دانشجوهام میشینم رو ویلچر و میرم سر کلاسای دانشگاه.عضو هیات علمی شدم.به دانشجوهام بعضی وقتا که صحبتی تو کلاس میشه میگم تو ازدواجشون وفادار باشن ولی چشمشون رو هم نبندن.راستی نامزد همسر اولم،هانیه هم همون کسی بود که همسر دومم رو مثه من به خاطر مشکلات روانی ترک کرده بود.حالا از یه کشور خوب پذیرش گرفتن و چند سالیه که به دختر 5سالشون و پسر تازه متولد شدشون زندگی می کنن.باورم نمیشه که قصه ی عشق...نه...قصه ی زندگی من اینجوری بود اما شاید همیشه نباید زندگی رو اونجور که جدیه جدی می گرفتم.مثه هانیه ی عزیز که الان که فکر میکنم همون 3سال زندگیم با اون پر هیجان و شور عشق بود یا مثه آدمای دیگه اصلا مثه بچه ها،نمیدونم...!خوب که می بینم بچگیم نکردم که حالا دلم نسوزه.گذاشتم بچگی رو واسه بزرگسالی.امه بچگی کردن تو بزرگی مثه وا کردن تکلیف از سر میمونه.فکر نمیکنم تا آخر عمرم معنی یه سوال رو بفهمم اینکه:چرا؟اونم واسه من.مثه اون وقتایی که تو مدرسه تو سرم سوال بود اما نمی پرسیدم تا نکنه دیگرون بگن که چیزی بلد نیست.یاد نصیحتای همیشگی بابام افتادم که وقتی می خواستم برم مدرسه می گفت درس رو نفهمیدی از معلم بپرس،ندونستن که عیب نیست.امروز بعد از ظهر به عادت همیشمون یعنی منو هانیه آهنگ گوش میدادم. اونجایی که میگه آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام،خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام،لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه،تو دیگه برنمیگردی آخر قصه همینه.بعد از حدود یک ماه نوشتن تمام شد.بالاخره همه سرگذشتمو تو یه سر رسید دارم. شاید برای وقتی دیگر که به کمک حافظم بیاد تا یادم بمونه چه بچگیایی کردم.خودکارو میذارم رو دفتر و یه فنجون قهوه ی ترکی رو به دستم میگیرم که هانیه هر کاری کرد تا یه بار امتحان کنم این کارو نکردم.ترک بعدی رو میارم.اینم عشق هانیه بود:

روح بزرگوار من،دلگیرم از حجاب تو،شکل کدوم حقیقته چهره ی بی نقاب تو؟

وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می برم مغلوب قلب من نشو،ستیزه کن با پیکرم.

اسم منو از من بگیر،تشنه ی معنی منم،سنگینه بار تن برام ببین چه خسته می شکنم،می شکنم.

گریه امونم نمیده.خاموشش میکنم و میرم بخوابم،شاید از فکر هانیه تو خواب خلاص بشم.

hesambahman
کاربر انجمن
کاربر انجمن

تعداد پستها : 26
امتیاز : 74562
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 6
Join date : 2010-02-20
Age : 26
آدرس پستي : hesam_bahman@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد