ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟

كساني كه Online هستند
در مجموع 1 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 1 مهمان

هيچ كدام

[ مُعاينة اللائحة بأكملها ]


بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 79 و در تاريخ الخميس ديسمبر 20, 2012 2:08 am بوده است.
المواضيع الأخيرة
» امتحانات دانش آموزان در سایر روزهای هفته برگزار شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:54 pm من طرف بهروز ستاری

» نتوانستیم برای اشتغال زندانیان برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:53 pm من طرف بهروز ستاری

» مجمع کشورهای صادرکننده گاز در محل اجلاس سران
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:51 pm من طرف بهروز ستاری

» مجال دادن به مردم در فعالیت های صحیح اسلامی
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:42 pm من طرف بهروز ستاری

» بدهی نظام سلامت را پرداخت می کنیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:41 pm من طرف بهروز ستاری

» هزار میلیارد تومان از بدهی بیمه ها به نظام سلامت پرداخت شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:40 pm من طرف بهروز ستاری

» برگزاری انتخاباتی پرشور در اسفند
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:39 pm من طرف بهروز ستاری

» عرضه بيمه نامه عتبات عاليات اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:38 pm من طرف بهروز ستاری

» نرخ تورم مناطق شهری را در دوازده ماه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» مسابقات هندبال قهرمانی آسیا و انتخابی المپیک
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» لایحه ایجاد منطقه آزاد تجاری – صنعتی سیستان
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:16 pm من طرف بهروز ستاری

» تسريع در صدور رواديد زائران اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:15 pm من طرف بهروز ستاری

» بیست و هفتمین رییس مجلس ترکیه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 1:53 pm من طرف بهروز ستاری

کتاب سرخ - مجموعه سخنان حکيم ارد بزرگ

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
فرزانه شیدا - 946
 
ژاله گلستان - 676
 
حسین رخشان فر - 409
 
parisa - 369
 
behnam - 335
 
سعیده خردمند - 306
 
Hamid Alipour - 277
 
بهروز ستاری - 240
 
مهین صابری - 238
 
asal vahidi - 229
 


آشوبی منتظر

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

آشوبی منتظر

پست من طرف حسین رخشان فر في الأربعاء مارس 10, 2010 7:12 pm




خدا

به کنجی دنج و گویی تنگ
غریب و خسته و محزون و دردآلود
تنهایم !

ولی تنها نه
میراث پدرمم هست !

پدرمم نیز تنها بود
و با تنهایی خود دردِدل می کرد !
چنانچون من که هم اکنون !

یکی از من نمی پرسد
که نامت چیست !
کجایی هستی آیا ؟
مادرت زنده است ؟

غمین که ؟
غریب چه ؟
چرا خسته ؟
و دردآلود هجر چیستی ؟
تنها !

و این شب
این شریک دزد و یار قافله
با عربده ی گنگش
هماره انتظار انفجار خامشم دارد !
ز درد غربت و هجران !
و من در پنجۀ او رامتر صیدم !

قشونی سرّ خنجرگون و کرم آیین
که در هر لحظه می زاید
درون جمجمه م افتاده در تفتیش !
و مُخریشم کند
هرلحظه بیش از پیش !
و دل
می سوزد از مخ بیش !
و آهم
تیرگی بر ماه می مالد !

ستون چانه ام دستی که انگشتش
نفس ببریده چون معشوق در آغوش دندانم !
ستون دست هم تابوت شعرم
دفتر پر خال هندویم !
که هر صفحه ش
به سطر اولینش یک دو صد دارد !
از استفراغ خودکارم !
و باقی هم چو موی قلب من
برفین !
نه از اکنون
بسی دیرین !

در این کنج حقیقت بار و این تالاب واقع بال !
و از تنهایی و اندیشه مالامال !
نگاهم تا در این سر پناه کوبه اش هم لال !
چونان کوچه اش
با همهمه ی خاموش !
چه بی تابانه یکسر می دود !
با پا و سر هر دو !
و می کوبد سرش بر چفت در هر دم !
و می میرد !
و مرگش را صدایی نیست !
ز قاتل ردِّ پایی نیست !
مگر آوای نرم نالۀ خونش
که از چشمان من بر دفترم ریزد !
گهی چون سنج !
گه چون طبل !
خبر ها می دهد مرگ نگاهم را !
به جار خامش !
اما تر!
و هر گز این خبر کس نشنود !
جز من !
که می بینم
و می سوزم
و می میرم !
نه یک
بلکه هزاران بار در هر دم !
ولی کس...
بگذرم بگذر ...

بلی من
سرپناهم کنج هم دارد!
نه یک بل چار !
و کف هم یک نه
یک در چار !
و سقفش
گر چه پی در پی دلم را می فشارد
تنگ چون آوار !
ولی من فانی باقی
به قولی مردۀ زنده !
ز مشتش بر سرم
ایمن !
چو برخیزم به گامی چند
چون سر در گریبانم !

و من این کنج آرامم به ظاهر !
و سینه م مهربان با این گلیم زبر !
کز مادر بزرگم بود و
حالا من !
که روحش خنده گون روشن !
و انگشتان پایم نظم بر دیوار می مالد !
به دیواری که خطی چرک تا زانوی من دارد !
و از تقدیر من گویی نشان دارد !
و صاحبخانه را شاید بیازارد !
اگر چه بی همین هم دلخور است از من !
اجاره ی ماهِ پیشش را
سه هفته است چشم فردا داده ام !
با شرم !
سخن بیهوده می زاید چه می گفتم ...؟
...آهان !
من با نگاهم بغض در را می گشایم او نگاهم را !
ولی من بی سبب کی ؟!
کمینه حاجتی دارم !
دلم تنگ است !
رفیقی بایدم بر در !
بکوبد کوبه ام را !
سر خوش !
آهنگین !
که من از شوق و ذوقش سوی در
خیزم !
و گویم ...
... آخ !
سرم را کوفت ... آه ..ای داد !
سرم را کوفت با مشتی بسی سنگین !
که شوق وذوق بی جایم برم از یاد !
این بختک !
که پی در پی دلم را می فشارد
تنگ چون آوار !

چرا باید ؟
چرا باید چنین بودن ؟
ز زعم خویش هم آسیب بینم من ؟!
مگر انسان نیم من ؟
خود که پندارم که هستم !

رفیقی بایدم بر در !
درِ منزل !
درِ احساس و افکارم !
که بند زنگ را بگشایداز لبهای عقل و دل !
بکوبد !
با لگد !
با مشت !
یا با هر چه عشقش بود !
که لب از لب گشاید
هوش های من !
بخندد جمله احساسم !
و در آغوش چشمانش
فشارد تر نگاه من !

یک تنها !
یکی زان خیل کز این پیش
چو باران بر سرم القاب باریدند !

مروت !
مرد روز تنگ !
محبت پیشه !
مهر آهنگ !
و صدها اینچنین
خوشرنگ !

یکی تنها !
یکی باید سکوت کوچۀ تنهایی ام را بشکند یانه ؟
یکی زآنها که هر چه م بود دادمشان !
که هر شب تا خدا راه تخیل را بر ایشان
باز می کردم !
تفکرشان ز حیرانیّشان می کندم و در عشق
می بستم !

لقب ها را
چو خود شان داده بودندم
فرامش کرده اند شاید !
ولی باید
به خاطرشان بیاید نام دیرینم !
قیافه م
چهره ام
دیوان حنظل بار شیرینم !
که تا بیداری خورشید و خواب ماه می خواندم
و آنان
کم کمک برپرنیان واژه های من
به نرمی خوابشان می برد و من
با شعر می راندم !
تمامی را ز خاطر برده اند اینان ؟!


خُب !
اینان هیچ !
رفیقان هیچ !
شاید من نشانی را غلط دادم

و افکندم به زحمتشان !
و اکنون خسته و محزون پرسانند
نشانم را که بل دانند
و از دیدار من
نار درون خویش بنشانند !

بلی شاید !
به جای هجده شاید گفته ام هفده !
اگر چه هیچ وقت از هیچ من چیزی نمی کاهم !
و نیز افزون نمی گویم !

- نشان این حیات کوچک و این کوچۀ بن بست و این فردوس یک در چار را گویم ! -

چرا حتی
دروغ و حیلت و آزار هم بر در نمی کوبد ؟
نمی کوبد و بگریزد !
که من این گول دل پیکر
به زعم صدق برخیزم !
که منهم یک
فقط یک بار !
چون همسایگان با کوبه بر خیزم !

صدای کوبۀ همسایگان رامی شناسم من !
ولی آنها به هم گویند :
فلانی کوبه اش لال است !!!

و من می ترسم از آن دم
همان کز هجر دیدارش
همه جان و تنم بال است
گمان آید به پیکارش
که حس و هوش من کال است !

دلم خواهد که آنها نیز بنیوشند و بشناسند
صدای کوبۀ من را !
که باورشان شود بلکه
دروغی را که من هرگز نمی گویم
ولی آنها نیوشندش ؛

فلان همسایه هم زنده است !!!

و آن بس دورِ بس نزدیک !
که هجرانش خود وصل است !
بتابد در منِ تاریک !
و گوید :
دم دمِ حال است !

قفس بگذارم و مرغی شوم در بیکرانِ او !
به سوی
بی نشانِ او !

شکر
زمستان 79


avatar
حسین رخشان فر
یار دلسوز انجمن
یار دلسوز انجمن

تعداد پستها : 409
امتیاز : 87994
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 43
Join date : 2010-01-15
Age : 47

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد