ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟

كساني كه Online هستند
در مجموع 3 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 3 مهمان

هيچ كدام

[ مُعاينة اللائحة بأكملها ]


بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 79 و در تاريخ الخميس ديسمبر 20, 2012 2:08 am بوده است.
المواضيع الأخيرة
» امتحانات دانش آموزان در سایر روزهای هفته برگزار شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:54 pm من طرف بهروز ستاری

» نتوانستیم برای اشتغال زندانیان برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:53 pm من طرف بهروز ستاری

» مجمع کشورهای صادرکننده گاز در محل اجلاس سران
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:51 pm من طرف بهروز ستاری

» مجال دادن به مردم در فعالیت های صحیح اسلامی
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:42 pm من طرف بهروز ستاری

» بدهی نظام سلامت را پرداخت می کنیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:41 pm من طرف بهروز ستاری

» هزار میلیارد تومان از بدهی بیمه ها به نظام سلامت پرداخت شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:40 pm من طرف بهروز ستاری

» برگزاری انتخاباتی پرشور در اسفند
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:39 pm من طرف بهروز ستاری

» عرضه بيمه نامه عتبات عاليات اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:38 pm من طرف بهروز ستاری

» نرخ تورم مناطق شهری را در دوازده ماه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» مسابقات هندبال قهرمانی آسیا و انتخابی المپیک
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» لایحه ایجاد منطقه آزاد تجاری – صنعتی سیستان
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:16 pm من طرف بهروز ستاری

» تسريع در صدور رواديد زائران اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:15 pm من طرف بهروز ستاری

» بیست و هفتمین رییس مجلس ترکیه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 1:53 pm من طرف بهروز ستاری

کتاب سرخ - مجموعه سخنان حکيم ارد بزرگ

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
فرزانه شیدا - 946
 
ژاله گلستان - 676
 
حسین رخشان فر - 409
 
parisa - 369
 
behnam - 335
 
سعیده خردمند - 306
 
Hamid Alipour - 277
 
بهروز ستاری - 240
 
مهین صابری - 238
 
asal vahidi - 229
 


وعده دختري به نام آوا

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

وعده دختري به نام آوا

پست من طرف Hamid Alipour في الأربعاء فبراير 24, 2010 2:42 pm

> My Wife Navaz Called,
>
>
> 'How Long Will You Be With That
> Newspaper?
>
> Will U Come Here And
> Make UR Darling Daughter Eat Her Food?
>
>
> همسرم نواز با
> صدای بلند گفت، تا کی می خوای
> سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟
> میشه بیای و به دختر جونت بگی
> غذاشو بخوره؟
>
> Farnoosh Tossed The Paper Away
> And Rushed To The Scene.
>
> شوهر روزنامه رو به
> کناری انداخت و بسوی آنها رفت
>
>
> My Only Daughter, Ava Looked
> Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.
>
>
> تنها دخترم آوا بنظر
> وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر
> شده بود
> In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With
> Curd Rice.
>
> ظرفی پر
> از شیربرنج در مقابلش قرار
> داشت
>
>
> Ava
> is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.
>
>
> آوا دختری
> زیبا و برای سن خود بسیار باهوش
> بود
>
> I
> Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling,
> Why Don't U Take A Few Mouthful
> Of This Curd Rice?
>
> گلویم
> رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و
> گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی
> خوری؟
>
> Just
> For Dad's Sake, Dear'.
> Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back
> Of Her Hands.
>
> فقط
> بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش
> نشان داد و با پشت دست اشکهایش را
> پاک کرد و گفت
>
> 'Ok,
> Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The
> Whole Lot Of This.
>
> But, U
> should....' Ava Hesitated.
>
> باشه
> بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق،
> همه شو می خوردم. ولی شما باید....
> آوا مکث کرد
>
> 'Dad,
> if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever
> I Ask For?'
>
> بابا،
> اگر من تمام این شیر برنج رو
> بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
> 'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By
> My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.
>
>
> دست
> کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده
> بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد
> باهاش دست دادم و تعهد کردم
> Now I Became A Bit Anxious.
> 'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On
> Getting A Computer Or Any Such Expensive
> Items.
>
> ناگهان مضطرب
> شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای
> خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران
> قیمت اصرار کنی
>
> Dad
> Does Not Have That kind of Money Right now.
> Ok?'
>
> بابا
> از اینجور پولها نداره. باشه؟
>
>
> 'No,
> Dad. I Do Not Want Anything Expensive'.
> Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole
> Quantity.
>
> نه
> بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی
> خوام.
>
> و
> با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو
> فرو داد.
>
>
> I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing
> My Child To Eat Something That She
> Detested.
>
> در سکوت از دست همسرم و
> مادرم که بچه رو وادار به خوردن
> چیزی که دوست نداشت کرده بودن
> عصبانی بودم
> After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes
> Wide With Expectation.
>
> وقتی
> غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار
> در چشمانش موج میزد
>
> All
> Our Attention Was On Her.
> 'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This
> Sunday!'
>
> همه
> ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت،
> من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین
> یکشنبه
>
> Was
> Her Demand..
> 'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child
> Having Her Head Shaved Off?
> Impossible!'
> 'Never in Our Family!'
> My Mother Rasped.
> 'She Has Been Watching Too Much Of Television.
> Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV
> Programs!'
>
> تقاضای
> او همین بود.
>
> همسرم
> جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر
> بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه
> در خانواده ما. و مادرم با صدای
> گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این
> برنامه های تلویزیونی داره کاملا
> نابود میشه
> 'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something
> Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven
> Head.'
>
> گفتم،
> آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه
> نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده
> تو غمگین می شیم
>
> 'Please,
> Ava, Why Don't U Try To Understand Our
> Feelings?'
>
> خواهش
> می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی
> احساس ما رو بفهمی؟
>
> I
> Tried To Plead With Her.
> 'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat
> That Curd Rice'.
>
> سعی
> کردم از او خواهش کنم. آوا گفت،
> بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج
> چقدر برای من سخت بود
>
> Ava
> Was in Tears.
> 'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For.
> Now,U Are Going Back On UR Words.
>
> آوا
> اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا
> هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای
> بزنی زیر قولت
>
> It
> Was Time For Me To Call The Shots.
> 'Our Promise Must Be Kept.'
>
> حالا
> نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم.
> گفتم، مرده و قولش
> 'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My
> Mother And Wife.
>
> مادر
> و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر
> دیوانه شدی؟
>
> 'No.
> If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour
> Her Own.
>
> نه.
> اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم
> اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف
> خودش احترام بذاره
>
> Ava, UR
> wish Will B Fulfilled.'
>
> آوا،
> آرزوی تو برآورده میشه
> With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And
> Her Eyes Looked Big And Beautiful.
>
> آوا
> با سر تراشیده شده صورتی گرد و
> چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده
> بود
>
> On
> Monday Morning, I Dropped Her At Her School.
> It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking
> Towards Her Classroom..
> She Turned Around And Waved. I Waved Back With A
> Smile.
>
> صبح روز
> دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن
> دختر من با موی تراشیده در میون
> بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا
> بسوی من برگشت و برایم دست تکان
> داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند
> زدم
>
> Just
> Then, A Boy Alighted From A Car, And
> Shouted,
> 'Ava, Please Wait For Me!'
>
> در همین
> لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون
> آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد
> و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
>
>
> What Struck Me
> Was The Hairless Head Of That Boy.
> 'May Be, That Is The in-Stuff', I
> Thought.
>
> چیزی که
> باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی
> آن پسر بود. با خودم فکر
> کردم، پس موضوع اینه
>
>
> 'Sir, UR Daughter Ava is
> Great indeed!'
> Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The
> Car,
> And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur
> Daughter is My Son Bomi.
>
> خانمی که
> از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون
> آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر
> شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و
> در ادامه گفت، پسری که داره
> با دختر شما میره پسر منه
>
>
> He is Suffering
> From... Leukemia'.
> She Paused To Muffle Her Sobs.
> 'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of
> The Last Month.
> He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The
> Chemotherapy.
>
> اون سرطان خون
> داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق
> خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته
> هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر
> عوارض جانبی شیمی درمانی تمام
> موهاشو از دست داده
> He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional
> But Cruel Teasing Of The Schoolmates.
>
> نمی
> خواست به مدرسه برگرده. آخه می
> ترسید هم کلاسی هاش بدون
> اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش
> کنن
> Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will
> Take Care Of The Teasing Issue.
> But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair
> For The Sake Of My Son !!!!!
>
> آوا هفته
> پیش اون رو دید و بهش قول داد که
> ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو
> بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که
> اون موهای زیباشو فدای پسر من
> کنه
>
> Sir, You And
> Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your
> Daughter.'
>
> آقا، شما
> و همسرتون از بنده های محبوب
> خداوند هستین که دختری با چنین روح
> بزرگی دارین
> I Stood Transfixed And Then, I Wept.
> 'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real
> Love Is..........
>
> سر جام
> خشک شده بودم. و... شروع کردم به
> گریستن. فرشته کوچولوی من، تو
> بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی
> یعنی چی
>
>
> "The Happiest People On This Planet Are Not
> Those Who Live On Their Own Terms
> But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They
> Love !!"
>
>
>
> Think About This
>
> خوشبخت ترین مردم در روی
> این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور
> که می خوان زندگی می کنن. آنها
> کسانی هستن که خواسته های خودشون
> رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن
> تغییر میدن
>
> به این مسئله فکر
> کنین
>

>

Hamid Alipour
عضو کارکشته انجمن
عضو کارکشته انجمن

تعداد پستها : 277
امتیاز : 77075
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 115
Join date : 2009-12-19
Age : 35

خواندن مشخصات فردي http://hamidfap.blogfa.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

زمستاني سخت

پست من طرف Hamid Alipour في الأربعاء فبراير 24, 2010 2:44 pm

> مردان قبلیه سرخ پوست از
> رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان
> سختی در پیش است؟»
>
>
>
> رییس جوان قبیله که
> هیچ تجربه ای در این زمینه نداشته،
> جواب میده: «برید هیزم تهیه
> کنید.»
>
>
> بعد میره به
> سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:
> «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
>
>
>
> پاسخ: «اینطور
> به نظر میاد!»
> پس رییس به
> مردان قبیله دستور میده که بیشتر
> هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن
> بشه یه بار دیگه به سازمان
> هواشناسی زنگ میزنه: «شما
> نظر قبلی تون رو تایید می
> کنید؟»
>
>
>
> پاسخ: «صد در
> صد»
>
>
> رییس به همه
> افراد قبیله دستور میده که تمام
> توانشون رو برای جمع آوری هیزم
> بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به
> سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا
> شما مطمئنید که امسال زمستان سردی
> در پیشه؟»
>
>
>
>
> پاسخ: «بگذار اینطوری بگم؛
> سردترین زمستان در تاریخ
> معاصر!!!»
>
>
>
>
> رییس: «از کجا می
> دونید؟»
>
>
>
> «
> پاسخ:
> «چون سرخ پوست ها دیوانه وار
> دارن هیزم جمع می کنن!»
>

Hamid Alipour
عضو کارکشته انجمن
عضو کارکشته انجمن

تعداد پستها : 277
امتیاز : 77075
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 115
Join date : 2009-12-19
Age : 35

خواندن مشخصات فردي http://hamidfap.blogfa.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد