ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟

كساني كه Online هستند
در مجموع 1 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 1 مهمان

هيچ كدام

[ مُعاينة اللائحة بأكملها ]


بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 79 و در تاريخ الخميس ديسمبر 20, 2012 2:08 am بوده است.
المواضيع الأخيرة
» امتحانات دانش آموزان در سایر روزهای هفته برگزار شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:54 pm من طرف بهروز ستاری

» نتوانستیم برای اشتغال زندانیان برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:53 pm من طرف بهروز ستاری

» مجمع کشورهای صادرکننده گاز در محل اجلاس سران
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:51 pm من طرف بهروز ستاری

» مجال دادن به مردم در فعالیت های صحیح اسلامی
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:42 pm من طرف بهروز ستاری

» بدهی نظام سلامت را پرداخت می کنیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:41 pm من طرف بهروز ستاری

» هزار میلیارد تومان از بدهی بیمه ها به نظام سلامت پرداخت شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:40 pm من طرف بهروز ستاری

» برگزاری انتخاباتی پرشور در اسفند
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:39 pm من طرف بهروز ستاری

» عرضه بيمه نامه عتبات عاليات اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:38 pm من طرف بهروز ستاری

» نرخ تورم مناطق شهری را در دوازده ماه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» مسابقات هندبال قهرمانی آسیا و انتخابی المپیک
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» لایحه ایجاد منطقه آزاد تجاری – صنعتی سیستان
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:16 pm من طرف بهروز ستاری

» تسريع در صدور رواديد زائران اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:15 pm من طرف بهروز ستاری

» بیست و هفتمین رییس مجلس ترکیه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 1:53 pm من طرف بهروز ستاری

کتاب سرخ - مجموعه سخنان حکيم ارد بزرگ

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
فرزانه شیدا - 946
 
ژاله گلستان - 676
 
حسین رخشان فر - 409
 
parisa - 369
 
behnam - 335
 
سعیده خردمند - 306
 
Hamid Alipour - 277
 
بهروز ستاری - 240
 
مهین صابری - 238
 
asal vahidi - 229
 


سخنی باتو

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

سخنی باتو

پست من طرف فرزانه شیدا في الخميس ديسمبر 17, 2009 7:31 pm

دوستان عزیز صدای اندیشه ی مانا , صدای توست
هرآنچه را در اندیشه ی خود صدا میکنی با ما بگو
اگر شعریست واگر ترانه ای
اگر حرفیست و اگر قصیده ای
اگر نکته ایست و اگر جمله ای
اگر دلنوشته ای اگر نثری حتی اگر در میان نقطه چین ها حروفی ست یا واژه ای ,هرچه هست,اندیشه ی تو دراین مکان, صدائی خواهد داشت که پژواک آن در درون دل ما انعکاسی دوباره دارد
وانجمن« صدای اندیشه ی مانا» را در افکار واندیشه ها وحتی تخیلات ورویاهای خود شریک کن, ما میخوانیم وما نوشته های ترا ارج مینهیم .
بنویس آنچه را در سینه میجوشد در هر کلامی که دوست میداری .
ما خواهان صدای اندیشه ی تو هستیم.

باامید شادترین اندیشه های عشق درپناه خداوند عاشقان
با تقدیم احترام:
فرزانه شیدا

فرزانه شیدا
آموزگار انجمن
آموزگار انجمن

تعداد پستها : 946
امتیاز : 78152
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 164
Join date : 2009-12-17

خواندن مشخصات فردي http://fsheida.blogsky.com/

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سخنی باتو

پست من طرف parisa في الأحد ديسمبر 27, 2009 4:17 pm

فرزانه شیدا

parisa
یار دلسوز انجمن
یار دلسوز انجمن

تعداد پستها : 369
امتیاز : 76976
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 125
Join date : 2009-12-27
Age : 26
آدرس پستي : کلاردشت- خیابان گرکپس- خیابان 24 متری ( شهرک افشین) - خیابان نشاط

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

تشکر

پست من طرف فرزانه شیدا في الأحد ديسمبر 27, 2009 4:56 pm

پریسا ی عزیز ممنونم از لطفت .شادومانا باشی
سه شاخه گل سرخ تقدیم به شما به رسم شیدائی:


اين مطلب آخرين بار توسط فرزانه شیدا در السبت يناير 09, 2010 12:55 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.

فرزانه شیدا
آموزگار انجمن
آموزگار انجمن

تعداد پستها : 946
امتیاز : 78152
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 164
Join date : 2009-12-17

خواندن مشخصات فردي http://fsheida.blogsky.com/

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سخنی باتو

پست من طرف parisa في الأحد ديسمبر 27, 2009 10:14 pm

فرزانه شیدا نوشته است: پارسیا ی عزیز ممنونم از لطفت .شادومانا باشی
سه شاخه گل سرخ تقدیم به شما به رسم شیدائی:



من عاشق گل سرخم مرسی

parisa
یار دلسوز انجمن
یار دلسوز انجمن

تعداد پستها : 369
امتیاز : 76976
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 125
Join date : 2009-12-27
Age : 26
آدرس پستي : کلاردشت- خیابان گرکپس- خیابان 24 متری ( شهرک افشین) - خیابان نشاط

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سخنی باتو

پست من طرف فرزانه شیدا في الإثنين ديسمبر 28, 2009 3:45 am

خوب پس مبارکت باشه

فرزانه شیدا
آموزگار انجمن
آموزگار انجمن

تعداد پستها : 946
امتیاز : 78152
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 164
Join date : 2009-12-17

خواندن مشخصات فردي http://fsheida.blogsky.com/

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سخنی باتو

پست من طرف pypayam في الإثنين ديسمبر 28, 2009 9:56 pm

با سلام به روی گل فرزانه خانوم گل
عجب انجمن پر باری دارید
خسته نباشید

pypayam

تعداد پستها : 1
امتیاز : 75965
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 4
Join date : 2009-12-28
Age : 28

خواندن مشخصات فردي http://www.AhwazPayam.blogfa.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

خوش آمدید/ ف.شیدا

پست من طرف فرزانه شیدا في الإثنين ديسمبر 28, 2009 10:44 pm

سلام به انجمن صدای اندیشه ی مانا خوش اومدید
از عضویت شما خوشحالم وامید دراین تالار لحظات خوبی رو همراه با دیگر دوستان عضو داشته باشید.
به مناسبت ورود شما وخوش آمدگوئی از طرف من ودیگر دوستان : سه شاخه گل سرخ تقدیم به شما به رسم شیدائی
:

فرزانه شیدا
آموزگار انجمن
آموزگار انجمن

تعداد پستها : 946
امتیاز : 78152
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 164
Join date : 2009-12-17

خواندن مشخصات فردي http://fsheida.blogsky.com/

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

" نامه ای به خاتون شبهای شعرم "

پست من طرف (عضو اخراجی) في السبت يناير 09, 2010 10:19 am

" تقديم به شاعر نازنين و مانا خانوم شهـلا عليپور "
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند ؛ و تماشای تو زيباست اگر ...
لطفا آنقدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بياموزم

" بنام او كه با اهدای شمس به فرياد مولانا رسيد "


نخستين چكه ناودان بلند يك احساس را در قالب كلامی از جنس تفس باغچه های معصوم ياس به روی حجم سپيد يك دفتر می ريزم و آن را با لهجه همه پروانه صفت های اين گيتی بی انتها به آستان نيلوفری شما و تمامی دل های زلال هديه می كنم . پس ...: تقديم به شما كه هنوز هم تكه ای از آسمان در چشمانتان ؛ جرعه ای از دريا در دستانتان و تجسمی زيــبا از خاطـره ايثار گل های سرخ در معبد ارغوانی دلهايتان به يادگار مانده است .
مالك كلبه رويا ؛ صاحب چشمان ابری سـلام :
سلامم را می نويسم كه زحمت گشودن لبهايت برای پاسخ را نبينم ؛ ديدی خزان هم گذشت و زمين عروس شد ؟ اما من همان هستم كه بودم نه عوض می شوم و نه عوضت می كنم با اينكه نديدمت ؛ تمام دنيا با شادی هايش گوارای وجود نازنينت نازنين پوريا ؛ با روزهای مانده به آغاز چه می كنی ؟ ببين زيبا هر چيز در ديدن خلاصه نمی شود ؛ خوانده ام كه روان شناسان اعتقاد دارند كه دختر از راه گوش و پسر از راه چشم عاشق می شود ؛ به زبان خودمان ساده بگويم كه نگاه زاده علاقه است ؛ اما من اين را قبول ندارم ؛ من سالهاست دنبال آن مخاطب ؛ آن عشق ازلی و باقی نه فانی می گردم ؛ دنبال او كه در نغمه های غم زده ام موج می زند و حرفهايی كه آنقدر به كسی نگفتم تا به بغض سنگی از جنس نياز تبديل شد و حنجره ام رو مثل تيغ تاتاری دريد و طوفان گريه در گلويم به پا كرد . همان كه می گويند دختر روياهای هر پسر ؛ ولی من با تو باشم اين را هم نمی پذيرم ؛ چرا كه قصه من و تو همان قصه پسرك فقير عشق با شاهزاده وفاست . مدت هاست دنبال تو می گشتم ؛ خودت نبودی اما خيالت ؛ چهره ات در ذهن من پرتوی قوی تر از نور خورشيد داشت ؛ من تجسمت می كردم و می خواستمت تا خاتون شبهای شعرم باشی ؛ ضمير نوشته ها و مخاطب زيبای نامه های سرگردانم باشی ؛ چرا كه اين را باور دارم كه اگر مخاطب اصلی رو نتوان پيدا كرد زندگی تلخ تر از زهر است ؛ اما اگر مخاطب من تو باشی زهرترين جام دنيا را مثل شوكرانی كه سقراط نوشيد من هم با عشق سر می كشم ؛ تا دنيا دنياست حرفهايم را جز تو به كسی نمی گويم نازنين هميشه مانای من ؛ ای تنها دليل رد كردن هر دليل و تنها الهه معبد يونان باستان دلم ؛ شاندل شاعر بزرگ فرانسوی در مقدمه كتاب آفرينش خود اين جمله را نوشته كه من برايت می نويسم :
" حرفهايی هست برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمی گويم
و حرفهايیست برای نگفتن ؛ حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن ها فرود نمی آورند
و سرمايه ماورايی هر كس حرفهاييست كه برای نگفتن دارد
حرفهايی كه پاره های بودن آدمی اند
و بيان نمی شوند مگر آنكه مخاطب خويش را بيابند "
شايد برايت عجيب باشد و با اين جو روزگار حرف های من برايت غير قابل تصور باشد ؛ اما به مولا و خدای مولانا قسم به خودت سوگند كه تكه بزرگی از مقدسات من هستی ؛ من به چشم انداختن و دل باختن اعتقادی ندارم ؛ به چهره و ظاهر اهميتی نمی دم ؛ چرا كه او گفت : « عشق به قيافه رو رها كن نه به اون چهره های پاك انسانی » و در بيت بعدی می فرمايد : « اگه عاشق صورتش هستيم چرا وقتی می ميره می ذاریم و می ریم » ؛ بنازم مولانا رو كه چنين فرمود :
" هين رها كن ؛ هين رها كن عشق های صورتی
عشق بر صورت نه بر روی سطی
آنچه معشوق است ؛ صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان ؛ خواه آن جهان
آنكه بر صورت تو عاشق گشته ای
چون برون شد جان چرايش رشته ای
صورتش بر جاست اين سيری ز چيست ؟
عاشقا وا گو كه معشوق تو كيست ؟
پرتو خورشيد بر ديوار تافت
تابش عاريتی ديوار يافت
بر كلوخی دل چه بندی ای سليم
وا طلب عشقی كه پايد و مقيم "
مالك كلبه رويا ؛ صاحب چشمان ابری ؛ با اينكه همه بهم می گويند عجيب تر از برمودا ؛ ولی دست خودم نيست نمی توانم عوض بشم و عوضت كنم ؛ مرام من اين است كه يا تــو يا هيچكس ؛ ولی بدان بی تو برمودای جنون است اين دل من ؛ و مثل هميشه سرما فرمان روای مطلق اين سرزمين غم زده است ؛ بگذار صادقانه اعتراف كنم اگر نباشی همه غريبه اند . و فقط آشنائيشان را به رخ بيگانگيم می كشند و من بی آنكه اعتنايی كنم به نرمی عبور يك قاصدك از سر انگشتان لطيف يك پونه وحشی از كنارشان می گذرم و با مهی از جنس نياز پنجره ای از نسل دل های شكستنی با سرخی غروب يك انتظار ناب آمدنت را نقاشی می كنم و خدا بی صدا به تو الهام می كند كه آن پسركی كه پاييز امسال از عشق تو ديوانه ترينش كردم ديگر نزديك است هوای تكرار قصه مجنون در بيابان سرگردانی به سرش بزند و تو می آيی و با اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دير كردم كه تو دوباره ... ؟ حق با توست عزيزم من برای اولين و آخرين بار از آن دوباره ها شدم ؛ از آنهايی كه درمانش تنها به پايان رسيدن در معبد ارغوانی شانه های توست . رو به من كن تا برايت بگويم بهـــاران گو بيايد يا نيايد تــو بر ملك دلم حكمرانی ؛ به چشم های خسته و مئيوسم نگاه كن تا بشنوی كه دلم می گويد زيبا : حكمرانيت به ملك ويران دلم به پادشاهی زبر دست ترين شاهزاده های دنيای عاشقی می ارزد ؛ پس ؛ كوير خسته دلم به حرمت هوای پاك نم نم چشمان تــو به انتــظار نشسته است ؛ ولی آفـرين بر تو ديوانه را ديوانه تر كردی .
نازنين من ؛ می شود بگويی با چه زبانی بگويم كه پروانه پريشان نگاهم هنوز زير دين نيلوفری شمع مهربانی های توست . تقصير آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاق های زندگيم را خط خطی كرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و تو را از خدا برايم امانت گرفت ؛ و من در اين شرجی بی مثال ؛ با نگاه كردن به عكسی كه تنها خاطره زيبای زندگی من است ؛ مهره ای شدم مات شده شطرنج چشمانت . می دانی شهلا ؛ يلدا تجسمی از پريشانی زلف های بی نظير توست ؛ وقتی يك باغ پر از بيد مجنون در آن حيران می ماند و پاييز تكه ای از تصور پريشانی توست ؛ خود قضاوت كن من چگونه می توانم بی تو باشم ؟ از گفتن اين حرف هم می هراسم كه در تخيلم هم نمی توانم ببينم كه از تو از آن من نيستی ؛ من عاشق ترين پروانه و ديوانه ترين مجنون تو هستم در اين برهوت بد گمانی و شك ؛ و دلم را فقط يك بار بی مهابا بخاطر تو در گرگ و ميش هوا زدم به دريای آشفتگان ديار سرنوشت و تو را از خدا خواستم بی آنكه اسير ذره ای هوس شده باشم .
می دانی زيبا ؛ تــو باشی می شه دنيا رو عوض كرد
تو باشی می شه دريا رو هوس كرد
تو باشی می شه دريا رو به شن دوخت
تو باشی می شه سرما رو فلك كرد
تو باشی می شه كودك شد و خنديد
می شه از آسمون ستاره رو چيد
تو باشی می شه آدم شد و فهميد
كه حوا رو به آوا می شه بخشيد
تو باشی می شه دنيا رو عوض كرد
بجای گل رز ؛ نرگس و صبر كرد
تو باشی می شه پاييز و پرستيد
تو 72 روزش زد و رقصيد
تو باشی يعنی خورشيد در آغوش
می شه عشق منو و تـو ؛ می شه آغوش
تـو باشی می شه پايان يه دوری
نباشی فوت مرگم می شم خاموش .
يقين دارم الان با خودت می گی اين ديگه كيه ؟ تو منو نمی شناسی ؛ ولی من آنقدر در خيالم تجسمت كردم كه شدی انيس روز تنهايی و فروغ صبح نادانی من ؛ بذار يك حكايت مستند زيبا رو بهت بگم تا دليل محكمه پسند حرفهايم باشد ؛ با اين كه می دانم :
بازیچه دست یار بودن عشق است
در پنجه غم شکار بودن عشق است
در محکمه اى که یارقاضی باشد
محکوم طناب داربودن عشق است
صاحب نگاه نافذ ؛ عشق تو را عشق است ؛ می دانی حكايت من شبيه به حكايت استاد شهريار است . آری من هم از آذرآبادگانم از تبريز ؛ از ديار شمس و زرتشت و بابك ؛ از تبار سربه داران و مشروطه و ستارخان ؛ صاحب پيامبر آريايی اهورا مزدا ؛ آری ماييم نگهبانان آتش . يك بيوگرافی كوتاه از خودم می نويسم البته اگه حمل بر بی ادبی و خود ستايی و مزيد بر خود نمايی نباشه ؛ من پوريا هستم ؛ متولد 21 آذر 1362 ؛ فارغ التحصيل رشته متالوژی مهندسی مواد از دانشگاه سراسری تبريز ؛ می دانی من از داشتن نعمت بزرگی بنام پدر محرومم ؛ پدر ندارم و مادرم برايم هم پدر بوده و هم مادر چون من 8 ساله بودم كه او رفت بی آنكه فكر غربت چشمان من باشد . او به نسيمی پريد و گفت : ما همه روزی از اينجا می رويم ؛ كاش اين پرواز را باور كنيم . او رفت تا با مرگش به من گفته باشد ؛ پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنيست . مادرم می گويد تولد من با خاك سرزمينم گره خورده ؛ از اون گره های كور ؛ چون 21 آذر روز ملی آذرآبادگان و روز آزادی تبريز از دست روس هاست ؛ و آذر يعنی آتش ؛ برای اين است كه می نويسم من از دل آتش می آيم از آذر از پاييــز و از خزان .
راستی شهلا درس كلاس اول يادت هست ؟ همان كه می گفتن او در باران آمد ؛ و من هر چه نگاه به پنجره ريختم او نيامد ؛ اما با دعا و فانوس و عشق به انتظار آمدن تو می نشينم ؛ می دانم روزی می آيی ؛ و چه زيبا می شود زيبای من ؛ كسی وقتی بيايد كه قرار نيست .
كدری لهجه و لحن حرفهای منو به سپيدی روح خودت ببخش ؛ يك دفعه آتشفشان غم هايم فوران كرد ؛ غصه هايی كه درد را به درد می آورند و آتش را می سوزانند ؛ اما برايت گفتم حرفهايم را آنقدر به كسی نگفتم كه به يك بغض سنگی از جنس نياز تبديل شده و حنجره تغزلم را مثل تيغ تاتاری زخمی كرده و طوفان گريه در گلويم هميشه بر پاست ؛ اما باز هم سكوت می كنم تا به خاكسپاری آخرين خاكسترهای دلم و آرزوهايم آبرومندانه باشد ؛ چون می شود در حين بازنده بودن برنده از ميدان زندگی بيرون آمد و تو را از كوچه پس كوچه های مه آلود ابهام از خود خدا گدايی كرد . تمامی حرفها و سرزنش ها را می پذيرم تا همه از تشابه من ايراد بگيرن نه از تفاوت تو ؛ " شاهزاده مرمری ترين قصر بلوری ترين شهر عاشق ترين مرز دنيا ؛ به خودت سوگند می خورم كه تكه بزرگی از مقدسات منی مثل مسيح و زلالی آب ؛ همه الان نقش های مثبت می خواهند ؛ همه می گويند پـوريا از صبح بنويس از خورشيد ؛ ولی من نمی تونم ادای آدم های خوشبخت و خوشحال رو در بياورم ؛ من چگونه از خورشيد بنويسم وقتی تمام وقت باران بی وقفه پنجره چشمانم را شسته است ؟ تو هم به محراب دلت رجوع كن تو منو بخواهی يا نخواهی من ابدی ترين عاشقت هستم ؛ اين را باور كن چرا كه من به اين ايمان دارم كه ؛ آن كس كه دوستش داريم هر گونه حقی بر ما دارد حتی اينكه ديگر دوستمان نداشته باشد " ؛ ببين زيبا ؛ به تمامی حرفهايی كه تا الان برايت گفتم و می خواهم بگويم خوب فكر كردم و می دانم اگر كسی برای قربانی شدن آماده نباشد به زبان آوردن فدايت شوم دروغی محض و گناهی بزرگ است ؛ اما فدايت شوم ؛ كاش می فهميدی در خزانی كه بر اين دشت گذشت سبزه ها باز چرا سبز شدند ؛ و كاش با حرفهايی كه هيچ نمی ارزند قلب های نقره ای را نشكنيم و با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دل ها وا كنيم ؛ من قبل از ديدن خاطره ات در هفت آسمان حتی يك نيم ستاره هم نداشتم ؛ و خواستم بدانی ماه تنها دلخوشی ما بی ستاره هاست .
از شهريار برايت می گفتم ولی نمی دانم چرا وقتی بخاطر تو قلم در دست می گيرم حرف پشت سر حرف می آيد و باران واژه است ؛ تويی كه جسمت با من نيست ولی ياد و خاطره زيبايت هميشه علت زيستن و غايت رفتن و دليل نوشتن من است .
شهريار همان دانشجوی ترم هفت پزشكی ؛ حدود 3 سال دختری رو در خيال خودش تجسم می كرد ؛ مثل من كه در روياهايم تو را می ديدم و در تخيلم تجسمت می كردم تا اينكه عكس تو يا همان خاطره زيبای خودم را ديدم ؛ با اينكه استاد شهريار نقاش زبده و خوبی نبود اما تصاويری از همان معشوق ازلی و ابدی خودش به جای گذاشته و بخصوص چشمان يارش را به دفعات كشيده و آنچه در ذهن و خيالش پرورش داده بود به روی حجم سپيد كاغذها ريخته و به عنوان درسی بزرگ و هنری مانا برای ما به يادگار گذاشته . بعد از 3 سال شهــريار در ميدان طره بار تبريز چشمش به دختری می افتد كه در نغمه هايش موج می زد و همان دختر روياهايش بود ؛ همان كه 3 سال فقط او را در خيال خودش ديده ؛ می دانی شهلا ؛ به حرفهايم نخند ؛ باور كن عشق مجازی يكی از پل های عشق حقيقی ست و ما در معراج پيامبر سفر عقليه و سفر عشقيه داريم ؛ خلاصه كه خلاصه اش كنم شهـــريار شتابان به سوی دختر می ره و بی مقدمه می گه : عزيزم تو كجا بودی ؟ دختر می گه ببخشيد گويا اشتباهی گرفتيد ؛ استاد می گه فدايت شوم من 3 ساله كه دنبال تو می گردم ؛ من با تو زندگی كردم ؛ بخاطر تو به منت كشی كاغذ و قلم افتادم . مردم جمع می شن و پليس مياد و شهريار در همون شلوغی آدرس منزل خودشون رو می نويسه و می ندازه تو زنبيل همون دختر و بهش می گه تو رو خدا تو اين يك ماه بيا و حداقل به حرفهای من گوش كن ؛ و می گه ما تو اين يك ماه از اين خونه خواهيم رفت ؛ عاشقی كن منو نشكن ؛ بيا و بهت بگم حقيقت رو و باور كنی عشقم رو ؛ برايت از احساسم و احساس باران بگويم هنگام لمس زمين ؛ ولی بقول دكتر شفيعی كدكنی معشوق جفاكاره و عاشق با اينكه جفا هم از يار ببينه نمی تونه ازش دل بكنه ؛ و اون دختر خانوم تو اون يك ماه نيومد ؛ شهريار شخصی رو برای نگهبانی می گيره و می ذاره تو اون خونه قديمی خودشون و بهش می گه روزی يك دختری خواهد آمد و سراغ منو خواهد گرفت ؛ تو آدرس منزل جديد ما رو بهش بده و بگو كه من چشم انتظار او هستم ؛ كه خلاصه اون خانوم بعد از 16 سال ؛ وقتی كه استاد شهريار در بيمارستان در بستر بيماری بود تشريف مياره و تا چشم شهريار بهش می افته با چشم هايی بارانی همون شعر معروف خودش رو می گه كه :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل اين زودتر می خواستی ؛ حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام ؛ فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمرهای كوته بی اعتبار
اين همه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود
ای لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من ؛ لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان می كند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزين
خامشی شرط وفاداری بود ؛ غوغا چرا
شهريارا بی حبيب خود نمی كردی سفر
اين سفر راه قيامت می رود تنها چرا
ساحل ادراك – زيبای من ؛ اين شد كه شهـــريار همان دانشجوی ترم هفتم پزشكی ؛ درس رو رها كرد و شد خدای شعر عرفانی معاصر ؛ اين را هم می نويسم و خودم تمام می كنم ؛ به چشمانت بگو پر حرفی منو ببخشند .
سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نيت بی باز گشتی به حافظ چشمانت تفأل می زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را آنقدر با ريسمان تمنا به ضريح نقره ای نگاه تو می بندم كه يك شب محض خاطر آوارگان تپه معراج ؛ شقايق حريم آسمانی قلبت را به روی اعتماد يك مجنون بی تيشه بگشايی . بی تيشه ای كه توشه اش رنج است ؛ رنجی كه از دوری تو می كشد و غم انگيزتر اينكه قهرمانی به نام تقدير خواسته يا نا خواسته اين تيشه را در قلب ما فرو می كند ؛ حالا بيشتر برگ ها به احترام تو ريخته اند و من شبی زير باران لطف زمستان به روی برگ های سرخ و نمناك از اشك آسمان سجده خواهم كرد . برگ ها بيشتر از آدم ها قدر تو را می دانند ؛ من بيشتر از برگ ها . اما نمی دانم چگونه بگويم كه می دانم ؛ هيچ نمی دانم جز قدر تــو را . صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آيد انگار آمدن تو نزديك است ؛ آمدنت را با فانوس و دعا و عشق به انتظار می نشينم .
زيبای من ؛ مواظب آن چيزهايی كه اگر بشكنند جبرانشان كار من و تو نيست باش . كاغذ دستانت را آزرده نكند ؛ اين روزها كاغذها هم می برند و درد می آورند آدم ها كه ديگر هيچ . به اميد اينكه روزی نزديكی دل ها و ديده ها فكر نامه را از سرهايمان بيرون كند ؛ می سپارمت دست خدايی كه عشق تو رو سپرد دست دل من . اميدوارم روز و روزگار بر وفق مرادتان – ايام به كامتان و دست مولا علی پشت و پناهتان باشد .



باقـی بقای خوبان
آرزومند آرزوهايتان – پـوريا

(عضو اخراجی)
عضو ارشد انجمن صدای اندیشه ی مانا
عضو ارشد انجمن صدای اندیشه ی مانا

تعداد پستها : 154
امتیاز : 76304
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 325
Join date : 2010-01-09
Age : 33

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سخنی باتو

پست من طرف فرزانه شیدا في السبت يناير 09, 2010 12:30 pm

پوریای عزیز دلنوشته ی بسیار عمیق دلنشین دوست داشتنی وزیبائی بود امیدوارم خانم شهلا علیپور این نوشته ی شما رو بخونه من ایشون رو نمیشناسم اما با سرچ ایشون در گوگل ایشون رودر شعر نو پیدا کردم وچندین نوشته ی دیگه که علمی وبه قلم ایشون بود, صرفنظر از اشعار زیبای ایشون وامید موفقیت این عزیز وهمچنین شمارو دارم شاد ومانا باشید. ضمنا عضویت و ورود شما رو به جمع دوستان صدای اندیشه مانا خیرمقدم گفته وخوشحالم که به جمع دوستان ما یپوستید .خوش اومدید
و امیدوارم دراینجا با دیگر دوستان لحظات خوبی داشته واز انجمن هم استفاده ببرید . باامید روزهای شاد وموفق برای شما :فرزانه شیدا


فرزانه شیدا
آموزگار انجمن
آموزگار انجمن

تعداد پستها : 946
امتیاز : 78152
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 164
Join date : 2009-12-17

خواندن مشخصات فردي http://fsheida.blogsky.com/

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سخنی باتو

پست من طرف محتوى إعلاني اليوم في 1:25 pm


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد