ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟

كساني كه Online هستند
در مجموع 1 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 1 مهمان

هيچ كدام

[ مُعاينة اللائحة بأكملها ]


بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 79 و در تاريخ الخميس ديسمبر 20, 2012 2:08 am بوده است.
المواضيع الأخيرة
» امتحانات دانش آموزان در سایر روزهای هفته برگزار شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:54 pm من طرف بهروز ستاری

» نتوانستیم برای اشتغال زندانیان برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:53 pm من طرف بهروز ستاری

» مجمع کشورهای صادرکننده گاز در محل اجلاس سران
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:51 pm من طرف بهروز ستاری

» مجال دادن به مردم در فعالیت های صحیح اسلامی
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:42 pm من طرف بهروز ستاری

» بدهی نظام سلامت را پرداخت می کنیم
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:41 pm من طرف بهروز ستاری

» هزار میلیارد تومان از بدهی بیمه ها به نظام سلامت پرداخت شود
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:40 pm من طرف بهروز ستاری

» برگزاری انتخاباتی پرشور در اسفند
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:39 pm من طرف بهروز ستاری

» عرضه بيمه نامه عتبات عاليات اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:38 pm من طرف بهروز ستاری

» نرخ تورم مناطق شهری را در دوازده ماه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» مسابقات هندبال قهرمانی آسیا و انتخابی المپیک
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:17 pm من طرف بهروز ستاری

» لایحه ایجاد منطقه آزاد تجاری – صنعتی سیستان
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:16 pm من طرف بهروز ستاری

» تسريع در صدور رواديد زائران اربعين
الإثنين نوفمبر 23, 2015 3:15 pm من طرف بهروز ستاری

» بیست و هفتمین رییس مجلس ترکیه
الإثنين نوفمبر 23, 2015 1:53 pm من طرف بهروز ستاری

کتاب سرخ - مجموعه سخنان حکيم ارد بزرگ

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
فرزانه شیدا - 946
 
ژاله گلستان - 676
 
حسین رخشان فر - 409
 
parisa - 369
 
behnam - 335
 
سعیده خردمند - 306
 
Hamid Alipour - 277
 
بهروز ستاری - 240
 
مهین صابری - 238
 
asal vahidi - 229
 


چهره های ماندگار_اسپینوزا

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

چهره های ماندگار_اسپینوزا

پست من طرف nima في الثلاثاء يناير 05, 2010 4:45 pm

این نوشته
که در ادامه می آید ترجمه ای است از (Why Spinoza?) بقلم (Richard Mason) که در شماره 35 نشریه دگراندیش (Philosophy Now) بتاریخ مارس 2002 در
ایالات متحده آمریکا بچاپ رسیده است.





اسپینوزا
و کانت از جمله فلاسفه ای هستند که قلمشان مزید بر موضوع از دشواری خاصی برخوردار
است. شاید بیشتر از هر فیلسوف دیگری بازخوانی اندیشه هایشان نیاز به تبحر داشته
باشد. نتیجه آنکه متاسفانه حتی در میان دانشجویان فلسفه یک نوع عقبگرد استراتژیک
نسبت به این دو ابراندیشمند دیده می شود. همچنین در میان متون فلسفی نیز به سختی میتوان
نوشته ای در مورد این دو یافت که مفاهیم را اندکی ساده تر بیان کرده باشد. نویسنده
این مقاله نیز خود بر سختی امر در مورد اسپینوزا اشاره کرده است و بر همین مبنا تا
آنجا که توانسته با استفاده از سبک تفکر شخصی به بیان ادله ای برای دفاع از اسپینوزا
پرداخته است.





اسپینوزا
در آمستردام به سال 1632 از والدینی یهودی دیده به جهان گشود. در دوران جوانی
بخاطر نگرش غیر مرسوم به مذهب از جمع یهودیان طرد میگردد و تا آخر عمر را با مزد
ناچیز تدریس و فروش عدسی های دست سازش امورات میگذراند. کرسی استادی دانشگاه و
مقرری لویی چهاردهم را بخاطر از دست ندادن آزادی رد میکند. و در چهل و چهار سالگی
بخاطر ابتلا به سل بار سفر از جهان می بندد.





در ترجمه
این مقاله دو هدف را دنبال کرده ام. یکی آنکه آنانی که سر و سرّی در فلسفه دارند و
فلسفه اسپینوزا را بارها از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده اند، و شاید شبهاتی
در ذهنشان جای گرفته؛ این اندک برایشان مجالی باشد به بررسی دوباره دیدگاه های او
بپردازند که بگمانم میتواند راهگشای موثری واقع شود. دیگر آنکه آنان که حرفه شان غیر
از فلسفه ورزی است و کمتر بدان پرداخته اند اما علاقمند یافتن هرچه بیشتر هستند،
از این نوشته بتوانند با الفبای اسپینوزا آشنا گشته به سمت خواندن نوشته های خودش
همت گمارند. دکتر ریچارد ماسون استاد کالج ولفسون و استادیار دانشگاه کمبریج،
تخصصشان اسپینوزا است و پیشنهاد میکنم هر آنچه از ایشان در اینباره یافتید بخوانید.
کتاب (The God of Spinoza)
بقلم ایشان و چاپ دانشگاه کمبریج از جمله متونی است که دانشجویان فلسفه اسپینوزا
را از سردرگمی رهایی می بخشد. (Samuel Shirley) به همکاری انتشارات کتب جیبی (Hackett) با ترجمه نوین انگلیسی که از
دشواری سخن کاسته، مجموعه آثار اصلی اسپینوزا را چاپ کرده است که برای دوران ما میتواند
بسیار کارگشا باشد. مقدمه ای کوتاه برای تازه واردها تحت عنوان اسپینوزا توسط (Roger Scruton) و انتشارات (Phoenix) در دسترس میباشد. در
این مورد میتوان از مقدمه ای گسترده تر و با فصاحت در کلام تحت عنوان (Routledge Guide to Spinoza and the Ethics)
نوشته (Genevieve Lloyd)
نام برد. البته اسپینوزای قلم (Stuart Hampshire) چاپ انتشارات معروف (Penguin) همچنان در رده پرخواننده ترین
ها است. امید است که جملگی مورد پسند فلاسفه ایرانی واقع شوند.











چرا اسپینوزا
میخوانیم؟ تصور میکنیم که او یکی از بزرگترین فلاسفه است، اینطور نیست؟ مطمیناً او
قسمتی از یک برنامه متعارف دانشگاهی است و دانشجویان علاقه به طفره رفتن از نوشته
هایش دارند. اگر شما امتحانی داشته باشید از تاریخ فلسفه و در مورد دکارت، اسپینوزا،
لایبنیز، لاک، برکلی و هیوم؛ آنوقت اسپینوزا همانی خواهد بود که کمتر میخوانید. در
مقایسات سطحی، ارتباط اسپینوزا با مابقی بسیار بحث برانگیز است. پس از او فیلسوفی
ادامه دهنده راه او نیست و بجز بر تعداد محدودی از طرفداران، هیچ تاثیر آنی از
فلسفه او گذاشته نشد. بدتر از همه اینها، فلسفه او بسیار سخت است (و احتمال دارد
تصحیح کننده ورقه شما از او کم بداند و این هم از همه بدتر: یعنی یک ریسک). شگفتی
قرن هفدهم در ریاضیات بعنوان یک روش تفکر عقلانی در "اخلاقیات"[1] اسپینوزا
به اوج زننده خود دست میابد. این تلاش اصلی اسپینوزا متشکل از یک روش هندسی با
تعاریف، بیان قواعد کلی، نمایش رهیافتها و گزاره های متسلسل می باشد. به نظر می
رسد که نسبت به ذایقه امروز، ابتدا و انتهای این کتاب در دو قطب مخالف هم واقع شده
باشند. او با یک دستکاری خشک در عبارات کلیدی علت[2]، نهاد[3] و ماده[4] گفتارش را
آغاز میکند و با جاودانگی بخشی از تفکر، و عشق برکت آفرین و عقلانی به خدا نتیجه گیری
را به پایان می رساند.





خوب، پس
چرا نگرانی؟ یک دلیل خوب برای دور ریختن ترس از فلسفه او این است که اسپینوزا با
هر فیلسوف دیگری در سبک تحلیلی[5] متفاوت است و این تعجب برانگیز نیست. دو تن از
اولین فلاسفه تحلیلی و تاثیرگذار؛ بردلی[6] و مک تگارت[7] از اسپینوزا – ونه هگل –
به عنوان پیشوای اصولی و عقلانی خود نام برده اند. این نمی تواند فقط یک پیشامد
باشد که بسیاری از عقاید فلاسفه تحلیلی نشأت از عکس عقاید اسپینوزا گرفته است؛
بعنوان مثال، این باور که می بایست مابین «فلسفه» و «یک فلسفه» تفاوت گذاشت. ارایه
نگرشی قاعده مند و جامع به جهان و همچنین جایگاه ما در آن، بسیار جاه طلبانه و یا
فقط غیرممکن به نظر رسیده است. نقش فلاسفه فقط به حل مشکلات فلسفی تقلیل یافته که یا
توسط فلاسفه پیشین پدید آمده و یا بخاطر تفکرات اشتباهی راجع به خدا، آزادی و ابدیت
عمومیت یافته است. از این رو صلاحیت ویژه فیلسوفان به، تفکر مستقیم با کمک گرفتن
از منطق تبدیل گشته است. در نقطه مقابل، «یک فلسفه» ممکن بوده تلاشی باشد برای ارایه
پیشنهاد چگونه زندگی کردن با نظریات جامع و بنیادین در مورد چگونگی فعلیت وجود. از
زمان سرکوب تفکرات هلنیکی رواقیان[8]، اپیکورینها[9] و شکگرایان[10] توسط امپراتور
مسیحی جاستینین[11] در 529 میلادی، دعاوی اینگونه بنظر عبث و بیهوده آمده است.





[با تمامی
این توضیحات اما][i]
اسپینوزا «یک فلسفه» ارایه می دهد: اتحاد یکپارچه "خدا، یا طبیعت"،
همبستگی مابین ذهن و بدن، و پیشروی بسمت سعادت ولو اینکه قسمتی از تمامیت جاودانگی
باشد. شناخت داستان کلی از شناخت رموز بیشمار نتیجه میگردد. با درک مستقیم از جایگاهمان
در طبیعت است که بخشی از آن میشویم و به تجربه جاودانگی میپردازیم.





موردی که
این تفکر را جذاب میکند آمیزش «یک فلسفه» با ادله دشوار و مفصل فلسفی است. والاترین
ارزشهای عقلانی اسپینوزا در ثبات و شیوایی تفکر اوست که به ندرت از او متفکری
رمزآلود می سازد. عبارت "ما هرچه بیشتر به درک مقولات مخصوص نایل شویم، بیشتر
میتوانیم خدا را درک کنیم." می تواند به شیوه هاای مختلفی بیان گردد. یک تعبیر
این است که مسیر آگاهی از میان تامل گیج در تمامیت هستی نمیگذرد، بلکه بواسطه تحقیق
علمی محقق میگردد. "روش ما برای دریافت مقولات از هر نوع باید ... یگانه و یکسان
باشد؛ برای مثال، توسط قوانین جهانی و اصول طبیعت صورت پذیرد."





نمای کلان
[فلسفه اسپینوزا] بگونه فریب انگیزی واضح است و اما جزییاتی که آن را می سازند
تعجب برانگیزند. در اینجا به سه مثال اشاره میکنم: [1] عقلگرایی آشکار اسپینوزا،
[2] فقدان اضطرابش درباره مقوله آگاهی و [3] جبرگرایی او. در تمامی این سه رده پایی
از تعصب مذهبی به چشم میخورد. آیا او در قدرت تفکر دچار یک اعتماد بی پایه نبود؟ آیا
این دلیلی است برای قرار گرفتن او در لیست درسی بعنوان عقل گراها مابین دکارت و لایبنیز؟
بررسی عنصر آگاهی را در قسمت دوم [کتاب] اخلاقیات به پس از رسیدگی به "خدا، یا
طبیعت" در قسمت نخست، موکول میکند. پس آیا این به مثابه نادیده گرفتن تهدید
تردید که دکارت گوشزد کرده بود، نیست؟ آیا اعلام نکرد که "چیزی در طبیعت پیشامد
نیست"؟





[اولاً: هیوم
را با اسپینوزا مقایسه کنید.] کسی از دیوید هیوم تصور یک عقلگرا را ندارد. او
نوشته است که "چنین است و می بایست که چنین نیز باشد که عقل برده عواطف
است." نظر اسپینوزا چنین بود که "آدمی ضرورتاً همیشه مطیع احساسات مثبت
است ... او دستور عام طبیعت را دنبال میکند، از آن اطاعت میکند و تا جایی که نهاد
اشیاء طلب میکنند خودش را با آنان وفق میدهد." پروژه رواقی هدایت عواطف توسط
عقل هیچوقت عملی نگشت و نخواهد شد. هیوم استدلال میکرد که عقل هیچگاه نمی تواند در
جهان فیزیکی وقوع اتفاقی را پیش بینی کند. اسپینوزا، هفتاد سال قبل از او با این
نظر موافق بود. [اسپینوزا می نویسد] "ما بطور مسلم هیچ اطلاعی از هماهنگی عملی
و بستگی اشیاء به یکدیگر نداریم – بدین معنی که، از مسیری که همه چیز در آن نظم میگیرد
و ارتباطات منسجمی شکل میگیرند ناآگاهیم." پس "برای عملی شدن اهداف بهتر
است، همچنین، ضروری است که وقوع هر چیز را یک تصادف تصور کنیم." و بدین طریق
پیشگویی میکند که: ما نمی توانیم از روی موجودیت فعلی هر یک از اشیاء نتیجه بگیریم
"که در آینده نیز موجود خواهند بود یا نه و یا اینکه در گذشته وجود داشته اند
یا خیر."





دوماً: این
حقیقت دارد که اسپینوزا خود را از تهدید شک آنگونه که دکارت در "اولین
تعمق"[12] اشاره میکند، رها میسازد. دکارت به همه چیز شک داشت و نتیجتاً آنکه
سعی کرد تا که تمامی آگاهیش را بر اساس تنها موردی که در آن به جدیت نسبی رسیده
بود بنیان گذارد: تفکر شخصی. "من فکر میکنم، پس هستم." در باور اسپینوزا
[اما] تفکر، شخص و آگاهی از خویشتن بنیاد تفکر را تشکیل نمی دادند. و هیچ دسته بندی
بین آگاهی حتمی ذهن و اطمینان از موجودیت یک "جهان خارجی" وجود نداشت.
کناره گیری اسپینوزا از نحوه تقسیم بندی و نگرش دکارتی، او را تا زمان فرگه[13] در
قرن نوزدهم (و اگر موافق باشید، تا هایدگر در قرن بیستم) از شالوده تفکر انسان غربی
دور نگاه داشت. و [دوری از تفکرات اسپینوزا] بر اساس نوعی از تعصب یا جهل صورت
نگرفت [نیاز زمانه چنین میطلبید]. برای او خویشتن شکاک و منزوی فقط یک وانمود بود.
می توان تصوراتی را بال و پر داد – حتی میتوان داستانها نقل کرد – اما اینها نمی
توانند احتمالات جدی محسوب شوند. [اینچنین است که اسپینوزا نتیجه میگیرد] نسبت ذهن
آدمی با مابقی واقعیات، زمانی میتواند مورد بحث و بررسی قرار گیرد که ما قادر به
درک مابقی واقعیات باشیم و نه قبل از آن.





سوماً،
اسپینوزا یک جبرگرا بود. به چه معنی؟ برای او، ضرورت نه مقوله ای درون دایره منطق،
که منطبق با حقیقت بود. هر چیزی می بایست دلیل و برهانی داشته باشد و برای آگاه
شدن به چیزی می بایست از ادله آن باخبر بود. هیچ چیز بدون دلیل قابل فهمیدن نمی
باشد. تمامی شبکه های علّی و توجیهی می بایست همبسته باشند چرا که انقطاع آنان
باعث بروز مشکل عدم درک صحیح می گردد. "مقولاتی که هیچگونه ارتباطی با هم
ندارند و دارای مشترکات نیستند، نمی توانند توسط یکدیگر شناخته شوند." عدم
درک [طبیعت] و ناسازگاری [شناختها] قادر به باز کردن گره ای نمی باشند. بنابراین،
جبرگرایی اسپینوزا منجر به یک رد و انکار [در اختیار] و هموار شدن مسیر پذیرش رمز
و رازها گردید.





نظرات سیاسی
و مذهبی اسپینوزا برای زمان خودش افراطی بودند. اشاره کرده است که در امر سیاست نه
به ستایش کسی می پردازد و نه به تکفیر کردن آن، بلکه در جهت فهمیدن این مقوله قدم
بر میدارد. همانگونه که کسی اگر بخواهد با هواشناسی آشنا شود، عمل میکند. در مورد
مذهب او به یک تقسیم بندی قاطع دست میزند. مجموعه ایده ها و نظریات درباره طبیعت [یا
خدا] و انسانیت را در یک گروه و تمرینات، رفتارها و رسم و رسومات دینی را در گروه
دیگری قرار میدهد. در رابطه با مسایل گروه اول فرد میتواند مادامی که حقایق نخستینش
نقض نشده باشند به هر آنچیز که میخواهد باور داشته باشد: یک شرط مخفی و ویران
کننده [مذاهب اجباری] که میتواند بطور موثری قلمرو بررسی تمامی مسایل را به علم
بسپارد. در مورد گروه دوم اما نظر اسپینوزا بر صحه گذاشتن بر خواسته های تاریخی و
اجتماعی است با این اشاره که موارد گروه دوم ربطی با حقیقت پیدا نمی کنند و فقط یک
خواست اجتماعی اند.





گاهاً از
اسپینوزا بعنوان یکی از بنیانگذاران تفکر سیاست لیبرال و پیشرو عصر روشنفکری یاد می
شود. حقیقتاً طبق نظر جاناتان اسراییل[14] که در کتابش روشنفکری افراطی[15] بیان
داشته، والا بودن جایگاه اسپینوزا





در تاریخ
سیر حرکت عقلانیت بخاطر دوباره بازبینی افکارش در سده اخیر بوده است. نظرات او در
باب آزادیهای سیاسی و مذهبی در دهه هفتاد قرن هفدهم هم اکنون نیز توسط نظرات مشابه
عبدالکریم سروش[ii]
انعکاس یافته اند که اخیراً برایش در ایران دردسر آفرین بوده اند. در واقعیت، در
مورد اسپینوزا نمی توان به یک تقسیم بندی ساده اکتفا نمود. او در هر موردی میگوید؛
که هیچ چیز را نمی بایست فقط بوسیله تقسیم بندی ها شناخت – "بشر حیوانی عقلانی
است" و پاره ای از دیوان سالاری موجود است و نه خودش یک توجیه. طبق رای او ما
می بایست همواره بر دلایل و یا ریشه های عقلانی استناد کنیم. در مورد اسپینوزا یک
تصویر غنی اما گیج کننده باقی مانده است. نحوه زندگیش و زمانی که در آن میزیسته
باعث ارایه چنین تصویری است. پیش زمینه های زندگی و تعلیمات یهودی، اثرات مذهب و سیاست
هلندی و فلسفه دکارتی و علوم طبیعی جدیده بر اندیشه اسپینوزا اثر گذاشته اند. [شاید
بدین علت باشد که] برخی از مفسران او را شخصیتی گوشه گیر و رومانتیک و منحصر به
فرد معرفی کرده اند. در حقیقت، اسپینوزا در تقاطع بسیاری از پیشینه های تاریخی و
سنتها واقع شد و انسان گرایی او دقیقاً محصول تعادلی است که از میان بایدها و نبایدهایش
از این دو [تاریخ و سنتها] پدید آمدند. و این موضوع از او اندیشمندی منحصر به فرد
می سازد. او خود را وارد بسیاری از جریانات متفاوت استدلالی زمان کرد و روا نیست
که بدین دلیل او را اندیشمند یک عقلانیت غریب نام نهاد.





اگر ما در
دوران پس از دکارت به سر میبریم، پس زمان خوبی برای مطرح کردن اسپینوزا است. کسی
که شاید بهتر از هر کس دیگری دکارت را فهمید. انجمن فکری پیرو اسپینوزا در فرانسه
غوغایی برپا کرده است. از چند سال گذشته نیز توجه به اسپینوزا در دانشگاه ها افزایش
یافته است. انجمن آمریکای شمالی اسپینوزا هم در دهمین سالگردش گسترده تر می شود.
در بریتانیا اما ... بهتر است که تلاشی را آغاز کرد.





يكي ديگر
از چهرههاي برجستة تفكر اومانيستي در فلسفه، اسپينوزا ميباشد كه در اين قسمت مباني
معرفت­شناسي وي تحليل و بررسي ميشود.





"اسپينوزا"
به اين جزء از فلسفة دكارت كه وجود خداوند را ضامن يقيني بودن علم ميدانست و نيز
به تمايزي كه دكارت ميان فهم و اراده قائل ميشد عقيده نداشت. در نظر اسپينوزا فكر صحيح و راست مانند افكار رياضي دليل يقيني
بودن خود را همراه دارد. فكر و تصور به خودي خود تصديقي است و در آن است كه اراده
به موضوع خويش اتصال پيدا ميكند، ذهن ميتواند جريان طبيعت را به وسيلة خط زنجير
استدلال، تكوين و احداث كند به شرط اينكه بتواند علت تمام آثار را به دست آورد
همان گونه كه مهندس ميتواند تمام خواص دايره را از روي يك علت واضح كه عبارت از
"ذات" دايره است با كمال وضوح و روشني بسازد... هندسة تحليلي اثبات
ميكند كه ممكن است نظم افكار و تصورات، مشابه نظم تغييرات فضايي باشد از اين لحاظ
معادلة منحني و خود منحني وجود واحدي هستند، زيرا هر دوتاي آنها را نظم واحدي
ميسازد. بنابراين اگر ذهن ما به جايي برسد كه بتواند با ميانجيگري علتي كه به طور
مطلق جنبة اوليت دارد و به عبارت ديگر علت تمام آثار است به درك اتصالات علل و
معلول موفق گردد، در آن حال خواهيم ديد كه اين سلسلههاي عليت در آن واحد شامل
تصورات و موجودات خارجي، هر دو ميشود و هيچ امري كه قابل دريافتن يا احساس شدن
باشد در خارج اين ميدان پيشرفت و ترقي قرار نميگيرد. فكر در جنبش واحدي كه ضرورت
منطقي دارد و در يك آن شامل عملِ تعقل و اراده و عشق است جهان ماده و روح هر دو را
فرا ميگيرد. اين گوهر و دليل و علتي را كه مطلقاً جنبة اوليت دارد و در خود و براي
خود است اسپينوزا "جوهر" مي­­نامد. اين جوهر، فكر و امتداد، هر دو را
توضيح ميدهد و در هر وجود و هر تصور ريشه و منبع نظمي است كه در آن گسترده ميشود و
عقل بشري در آن خدا را وجودي مطلقاً بيپايان ميبيند ... آنچه در كتاب "اخلاق"
اسپينوزا به فلاسفه تعليم داده ميشود و آنچه از 1670 به بعد در كتاب "اصول
علم و سياست الهي" براي ملل و پادشاهان آشكار ميگردد، بيغرضي و صفاي بيطرفانه
گذشتهاي عقلاني است كه روح علمي از مردمي كه به سبك جديد فكر ميكنند خواستار است و
اين همچون شعلهاي دروني است كه بايد مرد سالخوردهاي را كه علم در وجود او متولد
شده و اين علم به واسطة صبغة ديني، جنبة قهاريت پيدا كرده تصفيه نمايد و از اين
ميان "توحيد" عقل نتيجه ميشود."





چنانكه از
نظريات اسپينوزا برميآيد در مباني
معرفتشناسي ديگر نيازي به خداوندي كه در دكارت به عنوان علت معده علم و معرفت حس
ميشد نيز احساس نميگردد به اين معنا كه اسپينوزا آن چنان به توانايي انسان و قائم
به خود بودن وي در شناخت شناسي معتقد بود كه حتي نقش خداوند را به عنوان علت
اِعدادي (كه در فلسفة دكارت موجب يقين به واقعي بودن عالم مادي ميشد) لازم
نميشمرد، وي براي فكر انسان آن حد از توانايي را
قائل بود كه قدرت احاطه بر تمامي امور حتي امور بيپايان را داشته باشد گويي
به عوض اينكه فكر آدمي زير مجموعهاي از عالم وجود باشد، عالم وجود خود زيرمجموعهاي
از فكر انسان است.





اسپينوزا
حتي قدرت تكوين و احداث جريان طبيعت را براي ذهن
قائل بود و معتقد بود كه ذهن آدمي قادر است تا با دستيابي به علت، بر
معلولها نيزاشراف حاصل كند و با دريافت جوهر واحد قادر است هر دو بعد آن جوهر را
(كه يكي تصورات و ديگري موجودات خارجي هستند) ادراك نمايد.





اسپينوزا
كوشيد تا با طرح "جوهر واحد" خويش مشكل انفصال ماده و روح را در نظرية
دكارت حل كند. زيرا جوهر واحد اسپينوزا ميتوانست نقطة آغازين ماده و فكر باشد و به
عقيدة او عقل بشر قادر است تا در اتصال فكر وماده كه همان جوهر باشد، خدا را وجودي
مطلقاً بيپايان ببيند. وي مخالف تفكر ديني بود و صرفاً به توحيد عقلاني اعتقاد
داشت چنانكه گويي تفكر ديني ميزان فعاليت ذهن آدمي را كاهش ميدهد و ذهن، منفعلانه
به تبعيت صرف كشيده ميشود. پاية معرفتشناسي اسپينوزا نيز بر توانايي عقل آدمي به صورتي همارز با خرد
خداوند قرار دارد و تأثيرپذيري از تعاليم ديني را منافي توحيد عقلاني ميداند به
اين معنا كه گويي عنصر وحي، استقلال عقل و ذهن آدمي را خدشهدار ميسازد و از نظر او
انسان بعد از رنسانس بايد به عوض توحيد برخاسته از دين به توحيد عقلاني بينديشد در
حالي كه بايد گفت اگر به نظر اسپينوزا كه شرط دستيابي انسان به فكر و امتداد را
دستيابي به علت آنها يعني جوهر واحد ميدانست آيا راههاي رسيدن به اين علت و جوهر
واحد چيست؟ به نظر ميرسد كه در اينجا خلطي بين دو حوزة مفهوم و مصداق صورت گرفته
است. بايد پرسيد كه آيا آن جوهر واحد، صرفاً مفهوم علت است يا مصداق علت ؟ اگر
مانند خداي فلسفة دكارت همان مفهوم باشد، شايد بتوان مفهوم نامتناهي را در ذهن
بعنوان جوهر واحد تصور كرد كه طبعاً آن علت ذهني خود مخلوق ذهن است. اما اگر آن
خدا به عنوان مصداق مطرح شده و موجودي حقيقي باشد، در اين صورت چگونه ذهن و عقل
متناهي ميتواند بر آنچه در خارج به عنوان وجود بينهايت تشخص دارد احاطه يابد؟به
نظر ميرسد كه حتي همان توحيد عقلاني اسپينوزا و دستيابي به علتي كه شامل هر دو بعد
فكر و امتداد (در فلسفة او) ميشود بدون پذيرش تصور خدا و كمال، از جانب خداي خالق
(و نه خداي مخلوق ذهن) ممكن نباشد، يعني بايد شناخت علت كه خداوند است از جانب خود
او به عنوان موجودي حقيقي و بينهايت به ذهن افاضه شود (كه لازمة اين امر، مدد جستن
از وحي است) تا بتوان با تصوري از علت به معلولهاي او نيز اشراف حاصل كرد كه از خداي مفهومي و مخلوق
ذهن چنين امري برنميآيد.





ارنست
كاسيرر در تحليل نظريات اسپينوزا در نفي انديشة ديني چنين مينويسد:





«به عقيدة
اسپينوزا آن چيزي كه از لحاظ انديشه و احساس ديني عاليترين ضامن هرگونه الهام است
عيب بر طرف نشدني الهام محسوب ميشود. شدت غلبة قدرت الهام بر فرد، و اين كه الهام،
فرد را آلت بياختيار قدرت ظاهراً بالاتري ميسازد، امكان وجود حقيقت واقعي را در
الهام از ميان ميبرد.زيرا كه حقيقت به طور كلي به شرط آزادي دروني و بينش عقلاني
بستگي دارد، و فقط وقتي حاصل ميشود كه
قدرت عواطف و تخيل محدود شود و به تبعيت قانون مطلق عقل درآيد، شدت عاطفه، قدرت
تخيل به نحوي كه نزد اهل بصيرت ديني يا پيامبران ديده مي­شود، به اين دليل نشانة
مسلم اين معني است كه آنچه به نظر آنها ميآيد نه ارتباطي با كشف حقيقت عيني دارد و
نه با ابلاغ يك فرمان معتبر و لازمالاجراي عام مربوط ميشود بلكه همة اين گونه
ابلاغها امور ذهني هستند و شخص پيامبر وقتي اعلام ميكند كه از خدا سخن ميگويد در واقع
از خودش سخن ميگويد و احوال دروني خود را آشكار ميسازد... ميبينيم كه چهرة خدا نزد
هر پيامبري رنگ ديگري به خود ميگيرد و هر پيامبري صورت تخيل و رنگ احساس خود را
اصل قرار ميدهد. پيام پيامبران بر حسب خلق وخو، مخيله و تجارب گذشتة آنها فرق
ميكند. "انسان هر طور باشد، خداي او هم همانطور است به نظر انسان ملايم، خدا
ملايم است، به نظر مردمان شاد، مهربان و بخشنده...»





اسپينوزا
انديشة ديني را مترادف با الهام ميداند و الهام را بند اسارتي بر تعقل آدمي تلقي
ميكند. وي صرفاً تخيل و عاطفه را دريافت كنندة الهامات ديني ميداند و عقيده دارد
هنگامي كه فرد خود را در معرض انديشة ديني قرار ميدهد در واقع عقل خود را در زنجير
كرده است و به نظر اسپينوزا كشف حقيقت فقط در محدودة عقل آدمي امكان پذير است. او
عقيده داردكه عقل انسان در تعارض كامل با الهامات ديني ميباشد چنانچه وحي را نه
تنها عامل كشف حقيقت نميداند بلكه پردههايي بر روي حقيقت، تلقي ميكند و به عوض
اينكه دين را كاشف حق و حقيقت و راهنماي عقل بشري بداند در واقع حديث نفسي از
پيامبر آن دين تلقي ميكند. وي عموميت تعاليم ديني را انكار مينمايد زيرا معتقد است
تنها تخيل و احساس و ذهنيات يك فرد كه او را پيامبر مينامند در قالب دين خاص تجلي
نموده است. اصولاً درمعرفتشناسي اسپينوزا به طور كامل رابطة انسان با آسمان قطع
شده و از طرفي شايد به هيچ روي نتوان بين جوهر واحدي كه صفاتش امتداد و فكر است با
خدايي كه مبدأ هر حق و حقيقتي است و حقايق را به عقول بندگانش افاضه ميكند وجه
اشتراكي يافت. اسپينوزا هرگز به اين نكته نينديشيد كه شايد خدايي در خارج وجود
وجود داشته باشد كه از طريق وحي، انوار حقيقت را بر عقل بشري بتاباند.





در
معرفتشناسي اسپيوزا انسان آن چنان در بند عقلي خود اتكا اسير است كه راه هر گونه
تابشي از بيرون بر او مسدود ميباشد تا جايي كه اسپينوزا اديان مختلف را به تخيلات
شخصي و فردي افرادي خاص نسبت داد و تفاوت در اديان را به دليل تفاوت اذهان و تخيلات پيامبران مطرح
نمود در حالي كه اگر با اندك دقتي به اديان نگريسته شود مشاهده ميشود كه اصول
مشترك آنها دليل بر وجود حقيقتي مشترك در آنان است و اختلافات فرعي آن اديان معلول
تغيير شرايط مختلف در دورانهاي رشد و كمال بشري ميباشد. طبيعي است كه هرگاه انسان
در كشف حقيقت به خود و به عقل محدود خود تكيه كند هر كس به فراخور حال خويش خدايي
براي خود خواهد ساخت كه اين مخلوقات ذهني انسانهاي مختلف، صفاتي متفاوت خواهند
داشت و اما اگر خداوند، موجودي وراي فكر آدمي و غير وابسته به عقل انسان باشد
صفاتي مشخص خواهد داشت و به وسيلة وحي و تعاليم ديني عقول آدمي را (و نه حساس و
تخيل وي را) در معرض شناخت و آگاهي صحيح قرار ميهد.





در نظر اسپينوزا
"معجزه، مداخله در نظم گيتي و قوانين كلي آن تلقي میشود منافي خداپرستي است،
زيرا كه حقيقت هستي خدا در همين قوانين تجلی ميکند .... اگر کسی بخواهد معتقد باشد
كه خدا بر خلاف قوانين طبيعت عمل كرده است آن شخص بايد در عين حال معتقد باشد كه
خدا بر خلاف ماهيت خود عمل كرده است... بنابراين اعتقاد به معجزات به معناي حقيقي
آنها، طبق تفكر اسپينوزا يعني، فساد ديانت و اعلام معجزه، يعني انكار وجود
خدا..."





ملاحظه
ميشود كه خداي اسپينوزا خدايي متعالي نيست بلكه خدايي است كه ماهيتش همان ماهيت
طبيعت است و به اين ترتيب در تفكر وي آنچه تعالي دارد فكر و عقل آدمي است به
گونهاي كه عقل آدمي محيط و خدا كه به منزلة طبيعت است محاط در عقل آدمي ميباشد.





"اسپنيوزا نفس و بدن را دو شأن يا دو حالت متناهي از دو
صفت جوهر الهي ميداند و اين امر يكي شمردن آنهاست با خدا و اين همان مكتب
"همه خدايي" است."





"اعتقاد
اسپينوزا اينست كه هر اندازه اشياي جزئي را بيشتر بفهميم به همان اندازه خدا را
بهتر خواهيم فهميد".





همه خدايي
يا "وحدت وجود" در انديشة اسپينوزا با آن معناي عرفاني از وحدت وجود كه
همة عالم و از جمله طبيعت را تجلي خداوند ميداند تفاوتي اساسي دارد زيرا خداي عرفا
محيط بر تمام عالم هستي و از جمله طبيعت است در حالي كه خداي اسپينوزا محدود در
طبيعت ميباشد. اصولاً در انديشة اسپينوزا اشياي جزئي بيش از مفاهيم كلي قابل
اعتماد هستند چنانچه ... از نظر وي "در اشيا جايي براي حضور كليات وجود ندارد.
از آنجا كه اين تصاوير در افراد مختلف به صور مختلف پديد ميآيند، آنچه اسپينوزا
"مفاهيم كلي"مينامد از فرد تا فرد فرق ميكند و از اين رو معرفتي كه به
ياري آنها بيان ميشود، بيترديد آشفته است ..."





"اسپينوزا
عقيده دارد كه علل غايي وجود ندارند، هيچ تعارض و تقابل خير و شر در عالم نيست
زيرا اشيا فقط بر حسب تصور اشتباهآميزي كه نفع وصلاح انسان متقتضي آن است خوب و بد
ناميده ميشوند. خير و شر به تخيل مربوط است... نظر وي بر اينست كه در جهان هيچ
غايتي وجود ندارد و خدا هيچ يك از موجودات و از جمله انسان را براي غايتي نيافريده
است زيرا اگر غايتي در كار بود و مثلاً در مورد انسان عبادت غايت خلقت او بود پس
بايد عابدان و متقيان را هيچ رنج و بيماري و آفات زميني و آسماني نرسد، به عبارت
ديگر وجود بيماريها و زلزلهها و غيره را دليل بر نفي علت غايي در جهان گرفته
است..." اگر قرار شود كه بر طبق نظرية اسپينوزا عقول آدميان تنها ميزان شناخت
و معرفت باشند، در اين صورت شناخت و آگاهي به تعداد افراد آدمي متفاوت خواهد شد
لذا حتي اگر جوهر واحدي به عنوان علت و مبدأ، مورد اعتقاد قرار گيرد اما سرانجام
اين جوهر فرد، كه مخلوق ذهن انسان است به علت كثرت افراد آدمي و كثرت شناختها،
دچار كثرت ميشود و در واقع ديگر يك جوهر فرد نيست تا بتواند مقصد واحدي را دنبال
كند و ناچار به بيهدفي منجر خواهد شد چرا كه در اختلاف شناخت، نسبت به علت فاعلي
نميتوان به وحدت در هدف و علت غايي رسيد و در اينجاست كه وقتي هدفي در كار نباشد خوبي
و بدي بيمعنا ميشود و امري كاملاً نسبي و وابسته به تخيل افراد خواهد بود و حتي به
نظر اسپينوزا عقل آدمي نيز در تشخيص خوبي و بدي دخيل نميباشد كه در اين صورت شاعر،
نابغه و انسان مجاز خواهند بود در والاترين تصوير خويش فرياد بزنند" بدرود اي
اميد، اي ترس، اي پشيماني ... اي شرارت تو خير من باش".











نتيجهگيري





اسپينوزا
نيز در مقام ادامه دهندة سير معرفتشناسي اومانيستي بسيار مهم است. در اين فصل
انديشة وي بررسي شد كه اهم آن به قرار زير است:





1. به رغم
دكارت كه اثبات خدا را به عنوان وسيلة شناخت بكار گرفته بود، اسپينوزا حتي استفادة
ابزاري از مفهوم خدا را در جهت يقيني شدن علم لازم نميدانست و معتقد بود كه فكر
صحيح چون رياضي، يقيني بودن را با خود دارد.





2. به
عقيدة وي، فكر و تصور (فاهمه) عيناً همان
اراده ميباشد و به محض تصديق، اراده نيز حاصل ميگردد.





3. ذهن
آدمي كه در نظرية دكارتي فقط عامل اثبات عالم بود در تفكر اسپينوزا به شرط يافتن
علت تمامي آثار، عامل ثبوت و وجود جريان طبيعت نيز تلقي شد.





4.
اسپينوزا عقيده داشت انديشة آدمي در حالي كه شامل تعقل، اراده و عشق ميباشد، تمامي
جهان، اعم از ماده و روح، را در بر ميگيرد.





5. اسپينوزا
كوشيد با اين نظريه كه "جوهر" در بردارندة فكر و امتداد (يعني عالم معنا
و ماده) و علت اولية تمامي آثار ميباشد، ثنويت دكارتي را حل كند.





6. وي
واضع نظرية "توحيد عقلاني" انسان و غالبيت عقل بشري بود و بدين ترتيب
توحيد ديني و جنبة قهاريت دين را به كلي
انكار نمود و تأثيرپذيري از تعاليم وحي را منافي توحيد عقلاني دانست.





7.
اسپينوزا برخلاف دكارت ادعا داشت كه عقل انسان حتي بر امور بينهايت نيز ميتواند
احاطه داشته باشد و عالم وجود را محاط در فكر انسان معرفي ميكرد.





8. به نظر
وي الهام ديني از انسان سلب اختيار ميكند و مانع دستيابي ذهن به حقيقت ميشود زيرا
حقيقت به آزادي دروني و بينش عقلاني وابسته است.





9.
اسپينوزا وحي را الهاماتي ميداند كه صرفاً با قوة تخيل و عاطفه پيامبر تماس حاصل
ميكند و به همين لحاظ آنرا زاييده نفسانيات
و احوال دروني پيامبر و فاقد اعتبار ميداند.





10. به
نظر او خدا در طبيعت است و ماهيت خدا همان قوانين حاكم بر طبيعت ميباشد لذا به
عقيدة وي معجزه، امري مخالف طبيعت يعني ماهيت خداست.





11. خداي
اسپينوزا فاقد تعالي است و از آنجا كه
ماهيتش عين طبيعت است عقل آدمي قدرت احاطه بر او را نيز دارد.





12. نظريه
وحدت وجود (همه خدايي) اسپينوزا "جوهر الهي" را در برگيرندة فكر و
امتداد (نفس و بدن) ميداند و به عقيدة او هر قدر انسان اشياي جزئي را بهتر درك كند
خدا را بهتر خواهد فهميد زيرا خدا در طبيعت است.





13. به
عقيدة وي جايي براي حضور كليات در اشيا وجود ندارد و كليات از فرد تا فرد متفاوت
است پس معرفت بر مفاهيم كلي آشفته ميباشد و به جاي آن بايد از جزئيات به معرفت
رسيد.





14.
اسپينوزا به كلي علل غايي را نفي ميكند و
حتي آفرينش انسان را بدون غايت تلقي مينمايد.





15. وي
نظرية نسبيتگرايي اخلاقي را مطرح ميكند. به عقيدة وي تعارض و تقابلي ميان خير و شر
وجود ندارد و اين امر كاملاً نسبي است و حتي عقل آدمي نيز در تشخيص خوبي و بدي
دخالتي ندارد.

nima
کاربر فعال انجمن
کاربر فعال انجمن

تعداد پستها : 84
امتیاز : 76494
تعداد تشکرهای انجام شده از این کاربر : 32
Join date : 2009-12-17

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد